نه هرگز گوهر از خود گوهرى يافت * كه هم سنگ سيه چون لعل ميتافت
نه شاه از خود بشاهى باج گيرد * كه هر قلاش خواهد باج گيرد
يكى بايد ز تؤتى الملك شاهى * كه گيرد حكمش از مه تا بماهى
يكى را خواند يهدى اللَّه بدرگاه * كه شد با دانش و دين از ره آگاه
يكى را فضل ايزد راه ننمود * برويش در ز لطف خاص نگشود
كجا سودا بتدبير آورد سود * چنين گر بود هر كس بىزبان بود
بسا كس در متاع خود زيان كرد * كه بس انديشهء سود از جهان كرد
بسا دانا كه نادان گشت در حال * چو آن سودا گر برگشته اقبال « 1 »
ارادتهم الدّنيا فلم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها
ترجمه : چون دنيا به آنها اقبال كند از او روى گردانند ، و چون بدامشان افكند جان را فدا كرده خود را برهانند .
هم آنان را بر اين دار مجازى * بود نازى ز فرط بىنيازى
چگونه دينى آنان را فريبد * عجوزى زشت سلطان را فريبد
شود شيرى زبون روبه پير ؟ * عقابى افكند دامى مگس گير ؟
برنگى دل ز اهل دل توان برد ؟ * بسنگى كاسهء گردون شود خرد ؟
شغالى صيد سيمرغى تواند ؟ * كمندى شير گردون را كشاند ؟
بخارى سينهء گردون توان خست ؟ * بموئى شهپر عنقا توان بست ؟
بيك غوره حريض كى شود مست ؟ * بسحرى آفتابى چون شود پست ؟
محال است اين سخن در دانش و دين * كه بر مادون كند ما فوق تمكين
جهان گر گيرد آنان را ببازى * بر او نخوت كنند از سرفرازى
هامش
( 1 ) شاعر در اينجا حكايتى را نقل كرده كه بخاطر اختصار آن را حذف كرديم .