چو تن فربه كنى لاغر شود جان * چو جان را پرورى تن گشت پژمان
تنآسائى هلاك جان پاك است * ز رنج تن روانها تابناكست
حكيمان بر مثال گوهر و سنگ * همى دانند جان و تن ز فرهنگ
تو سنگ تن مزن بر گوهر جان * غبار جسم از آن گوهر بيفشان
تنآسائى روانت تار سازد * فروزان شمع جان تن گر گدازد
تو را تا يار باشد دانش و راى * تن خاكى بيفكن جان بياراى
كه جان جاويد يابد زندگانى * تن خاكى نپايد جاودانى
و حاجاتهم خفيفة
ترجمه : حاجتهايشان سبك .
نكويان جهان از بىنيازى * نميگيرند عالم را ببازى
سبكبار اندرين دار مجازند * به كمتر مايه آنان بىنيازند
نياز جسم و جان را برده از ياد * بنازد دلبر خود گشته دلشاد
بجز خالق كه از گل بىنيازست * خلايق را به يكديگر نياز است
و ليكن پارسايان را قناعت * سبك بنموده سنگين بار حاجت
چو قوتى يا بى و كهنه قبائى * بزن بر فرق گردون پشت پائى
جهان را سهل گير ار هوشمندى * منه بر پاى خود از حرص بندى
توئى مرغ سبك پرواز هوشيار * در اين ره رو چو آگاهان سبكبار
سبكباران بمنزلها رسيدند * كهن دزدان بغافلها رسيدند
سبكبارى نشاط اين جهانست * قناعت بيگمان گنج نهانست
ز دام حرص و شهوت رست بتوان * در صد گونه حاجت بست بتوان
هزاران حاجت از حرص آيدت پيش * قناعت كن ز محتاجى بينديش
زند چون حرص مرغى گربه را راه * ور افتد سرنگون آن گربه در چاه