چو بينى گرگخو خلق ستمكار * عيان ز آن خوى گردد شعلهء نار
ز هر تخمى كه در اين كشتزار است * يكى خرمن تو را پايان كار است
چو خار شهوت و خشم و هوائى * نبينى دوزخ الا باغ و بستان
و گر عشق افكند بر گردنت طوق * بيفروزد بجانت آتش شوق
و ز آن آتش شود دوزخ گلستان * نبينى دوزخ الا باغ و بستان
قلوبهم محزونة
ترجمه : دلهاشان بفراق دوست اندوهناك
پرانده باشد آن دلهاى مشتاق * بلى جفت غمست از يار خود طاق
بهر دل مشعل تقوى فروزند * چه شمعش در شرار غم بسوزند
كدامين غم ؟ غم دين دين دلبر * كز آن غم كس مبادا شاد خاطر
نشان معرفت قلب حزين است * دل پاكان به درد و غم قرين است
درخت معرفت بار آورد درد * سرشك سرخ بارد بر رخ زرد
زهر غم خاطرى باشد پرشيان * غم يار و غم جسم و غم جان
چو مشتاقى ز قيد جسم و جان رست * بدام عشق جانان باز پيوست
غمش تنها غم و درد فراق است * بچهره اشك خونين ز اشتياقست
غم آن ، آتش بود كز شعلهء طور * دل غمديدهگان را كرد پر نور
غم آن نور است كز طور تجلى * دل بشكسته را بخشد تسلى
غم است آن يا نشاط هر دو عالم * كه افروزد دل و جان مرحبا غم
خوشا غم آفرين غم كز رخ جان * فشاند گرد غم چون ابر نيسان
غم دين شادى هر دو جهانست * غم دنياى دون خوردن زيانست
چه خوش گفت آن حكيم ذوق پرور * غم دين خور مخور اندوه ديگر