عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم .
ترجمه : خداى در دل ايشان بزرگست بدين سبب همهء عالم در ديدهء آنها كوچك است .
چو آنان را جلال شاه ذو المجد * عيان شد در دل آگاه پروجد
جهان ديدند خاك درگه شاه * فشاندند آستين بر ما سوى اللَّه
به چشم دل نه دل عرش خدائى * بحيرت در جمال كبريائى
بتعظيم جلالش از سر وجد * همه در نغمهء سبحان ذى المجد
هر آن دل روشن از نور الهى است * بچشمش هر دو عالم خاك راهى است
ز چشم شاه بين غوغاى امكان * بظلمات عدم رخ كرد پنهان
چو بيند چشمه آن خورشيد جان را * نبيند ذرهاى هر دو جهان را
در آن دريا كه عالم ز آن سبوئيست * كجا اين قطرهها را آبروئى است
چو حسن اعظم يكتاى ايزد * بر ايوان دل پاكان علم زد
حجاب آفرينش را دريدند * ز اللَّه ما سوى اللَّه را نديدند
الهى را الهى ديده بگشاى * دلش با نقش ياد خود بياراى
به مهر خويش روشن كن روانش * به ياد دوست گلشن ساز جانش
كه بر چشم خدا بينش مسلم * شود خاكى شكوه هر دو عالم
فهم و الجنّة كمن قد رآها فهم فيها منعّمون
ترجمه : ايمانشان به بهشت چنانست كه گوئى بهشت را ديده و سالها در او بخوشى آرميدهاند .
تو گوئى آن گروه عشق سيرت * عيان بينند با چشم بصيرت
چو ارواح نهان غيب جهان را * مكان خود بهشت جاودان را