هر آن دل با بلا دمساز گردد * در صد لطف بر وى باز گردد
بر آن جانها بلا سوداى عشق است * نشاط و مستى صهباى عشق است
بلا بر تشنه كام عشق آب است * شب تاريك جان را آفتاب است
بلا خار است و خار عشق گلشن * شرار عشق چون خورشيد روشن
بلاى دوست مخصوص اولياراست * شهيدان ديار كربلاراست
بلائى كز تو اى پرناز باشد * براهش چشم عاشق باز باشد
كجائى اى بلا بنواز ما را ! * باوج عرش ده پرواز ما را !
و لو لا الاجل الّذى كتب اللَّه عليهم لم تستقرّ ارواحهم في اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثّواب و خوفا عن العقاب .
ترجمه : اگر اجل مقدر الهى پاىبندشان نبود ، از فرط شوق ثواب و بيم عقاب طرفة العينى مرغ روح در نفس بدنشان نميزيست .
گر آنان را زمان وصول محبوب * نبودى در قضاى عشق مكتوب
نبود آن شاهبازان را قفس جاى * كه شاهان را بزندان نيست مأواى
چو سيمرغ از فضاى تنگ كونين * برون جستند در يك طرفة العين
بزندان تنگدل آن بيگناهى است * كه بيرون جايگاهش قصر شاهيست
بر آن مرغ آمد اين خاكى قفس تنگ * كه بيند باغ گل فرسنگ فرسنگ
چو آن مرغان جان بينند باران * بگلزار جنان خوش چون هزاران
چه گلزارى سراى انس با يار * و ز آنجا نه رقيب آگه نه اغيار
همه مشتاق ديدار نگارند * به چشم شوق گريان ز انتظارند
همه غمگين ز هجران حبيبند * همه از وصل دلبر بىشكيبند
همه ايام و سال و مه شمارند * كه روز وصل جانان جانسپارند
. . . . . . . . . . . . . . . .