مبين خود را كه خودبين همچو شيطان * نبيند تا ابد الطاف يزدان
غرور و خودپسندى گشته معجون * بطبع مردم نالايق دون
تواضع خلق مردان كريم است * تكبر خوى اوغاد لئيم است
تواضع خاك را سرو چمن كرد * تواضع قطره را در عدن كرد
ببين در خويش عجز و بينوائى * مبين در كس بكبر و خودنمائى
كه تنها پادشاه فرد سبحان * مقام كبريائى راست شايان
برازى كز زبان عشق گوئيم * ز دل نقش تكبر پاك شوئيم
نبيند عاشق صادق پديدار * در اين گلشن به غير از خويشتن خار
خلايق را كه مرآت جمالند * نكو بيند كه در حد كمالند
غضّوا ابصارهم عمّا حرّم اللَّه عليهم
ترجمه : چشم از آنچه خداى بر آنان روا نداشته پوشيدهاند
به روى هر چه ناشايسته باشد * دو چشم پاكبينشان بسته باشد
همه چشمند چون نرگس پديدار * و ليكن باز بر رخسار دلدار
نظر بر روى غير يار بستند * بديده خار از اين گلها شكستند
در اين گلشن چو ديده برگشايند * تماشاى گل آرامى نمايند
نظر آن به كه افتد بر رخ دوست * همى بيند جهان آئينه اوست
خدايت چشم روشن داده بينوش * و ز آنچه گفته منگر ديده درپوش
نظر وقف جمال دوست بنماى * دو چشم پاك بين آن سوى بگشاى
چو بلبل در نگر آن نغز گلزار * نه چون زاغ و زغن بر اين خس و خار
به چشم عقل بين روى گلآرا * نه خار زشت اين بيغوله صحرا
چو مشتاقان حق گر چند روزى * در اين بتخانه از بت چشم دوزى
نمائى در گلستان وصالش * به چشم دل تماشاى جمالش