در مدح و قدح هيچكسم يككلام نيست * اندر كلام ميكده يك حرف خام نيست
و غير از اشعارى كه او گفته كتابى هم دارد بنام « چهار فصل ميكده » در قصص و حكايات كه در « الذريعة 5 : 314 » فرمايد آن در طهران چاپ شده .
مرحوم ميكده پس از مدت شصت و هفت سال و هفت ماه قمرى و بيست و نه روز عمر ، در چهارشنبه بيستم ماه جمادى الاولى سنه هزار و سيصد و بيست و دو - مطابق 12 أسد ماه برجى - در طهران وفات كرد و در جوار امامزاده معصوم دفن شد ، و فرزندى بنام ميرزا سليمان ميكده از او باقى مانده كه وى در آزادى خواهى سوابق درخشانى داشته ، و او دو فرزند بنام عبد الحسين ميكده و حبيب ميكده وا گذاشته ، كه عبد الحسين از رجال فاضل و معاريف اهل علم و ادب معاصرين است ، و اين مقالات در احوال آباء وى در مجله از او نوشته شده ، الا اينكه نام پدر خود را كه پسر صاحب عنوان باشد و همچنين نام پدر صاحب عنوان و تاريخ وفات برادر خود را در آنجا نياورده ، ليكن در كتاب « تاريخ بيستساله ايران 2 : 72 تا 74 » آنها را ذكر كرده ، و هم آنجا شرحى درباره حبيب مرقوم نوشته بمفاد اينكه :
وى را كه حبيب اللّه خان هم مىگفتهاند ( و از اهل علم و ادب و جوانى حساس بوده ) در أوان 21 و 22 سالگى سيمائى خوش و صورتى دلكش بهم رسيده بود و درعينحال بغايت با شرافت و نجيب و به خدمت نظام اشتغال داشت ، و چون سردار سپه براى مقاصد خود ادارهء ژاندارمرى را منحل و آن را ضميمهء قزاقخانه نمود قسمتى از آن ضميمهء تيپ عراق گرديد كه فرماندهى آن با جانمحمد خان سرتيپ بود ، و حبيب اللّه خان خواهى نخواهى و اجبارا بتيپ عراق انتقال يافت ، و جانمحمد خان بىوجدان به اين جوان باشرافت نجيب نظر سوئى عجيب بهم رسانيد ، و در أثر آن پيوسته سختگيريهاى بىمورد بوى مىنمود ، چندانكه دايرهء زندگى بر او تنگ شد ، و نخست قصد ترور كردن جانمحمد خان را نمود ، و بعد از آن از اين خيال برگشته و عازم انتحار خويش گرديد ، و قبل از خودكشى اين ابيات را سرود :
بپايان كى رسد اندوه و غم اى عمر پايانى * بجان از سخت جانى آمدم اى مرگ احسانى
بكشت عمرم اى برق أجل زود آتشى برزن * تو هم برزن بر اين آتش الا اى باد دامانى