نذرى كه كرده و بمراد خود رسيده بوده ، تجديداتى در عمارات سابقه بجا آورد كه در أثر آن آثار و عمارات پيش از آن ، از بويهيان و عباسيان همه از بين رفت و تاريخ مرقوم را در بالاى نخله مريم ثبت نمود كه تا وقعه وهابيه واقعه در همين سال ( 1216 ) آن آثار و تاريخ موجود بوده و بعد از هجوم و تخريب آنان ، بفرمان سلاطين عثمانى آن آثار را محو و منطمس كردند . و در شعبان همين سال ( 767 ) امير جان ( كه او را براى سهولت تلفظ ، مرجان نوشتهاند و از امراء سلطان اويس مرقوم بود ) بر سلطان مذكور ياغى شده ، و سلطان اويس بدفع او بعراق آمد ، و مرجان ملتجى بحرم محترم حضرت سيد الشهداء ( عليه آلاف التحية و الثناء ) گرديد ، و در زاويه شرقى حائر طاهر مسجدى ساخت و در پهلوى آن مأذنه ( گلدسته ) ئى بنا كرد كه بمناره عبد مشهور شد و چون سلطان اويس اين عمل را از او ديد از آنجا كه خود او هم اهل اينگونه خيرات بود او را عفو نمود و خود هم ( چنانكه در ص 181 نوشته ) بعد از مرجان آن تجديدات و تزييناتى را گفتيم به عمل آورد ، و تفصيل تطورات منارهء عبد عنقريب در آخر اين عنوان بيان مىشود .
دهم ، در ماه صفر سنه 858 ، فتنهء سيد مشعشى در آن محل مبارك رخ داد بدين شرح كه سيد على بن محمد مشعشعى از اولاد حضرت محمد العابدين الامام موسى الكاظم عليه السلام در سنه 858 بر حويزه و ساير بلاد خوزستان و اهواز مسلط شد ، و لشكر بعراق عرب كشيد ، و در مشاهد مشرفه كه از آن جمله كربلاى معلى بود قتل و غارتى شرمانگيز به عمل آورد ، و بطورىكه در « تاريخ كربلا : 220 » نوشته نفائس و اموال بىشمارى از خزانه مقدسه تاراج نمود ، و جمع كثيرى از زوار و سكنهء آن را بقتل رسانيد و بسيارى را اسير كرده و به دو محل دار الملك خود بصره و جزاير سوق داد .
در ( ص 221 ) نوشته كه خزانه مباركه در اين وقت حاوى جواهر نفيسه و ذخاير جليله چندى بود كه در طول مدت چند قرن بعد از خلفاى بنى عباس بهمت والاى سلاطين شيعهاى كه بعد از آن طايفه بر عراق عرب مسلط شدند در آنجا تمركز يافته بود چنان كه در شرحى كه ابن بطوطه نوشته اشاره بدان شده ، و بعد از ورود وى بدان شهر مقدس تا اين وقت قتل و غارتى رخ نداده بود ، انتهى . در « روضات الجنات : 264 س 33 » تاريخ اين فاجعه عظيمه را در صفر سنه 508 نوشته ، و آن اشتباهى است كه در كتابت و چاپ واقع شده .
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٦٠٧