واقعهء أخير قتل به عمل آمده كه اينجا دهم و يازدهم شمرده شده و دوازدهم آنكه قتل سيم باشد واقعه نجيب پاشا مىباشد پس مطابق قول روضات خواهد شد .
اينك برحسب وعدهئى كه در شمارهء نهم اين عنوان داديم بايد ذكرى از مأذنهء عبد اينجا بياوريم ، پس چنين گوئيم كه در « تاريخ كربلا : 230 تا 240 » شرحى دربارهء اين مناره نوشته بخلاصه اينكه مرجان والى كه از طرف سلطان اويس جلايرى ايالت عراق عرب را داشت ، و پس از آن بر او ياغى شده و بمخالفت برخاست چون شنيد كه سلطان اويس از آذربايجان بسركوبى او حركت به طرف عراق نموده ملتجى بحرم مطهر حضرت سيد الشهداء ( عليه السلام ) شد و اين منار ( مأذنهء عبد ) با ( بهطورىكه ما اشاره كرديم ) گلدسته را در صحن مطهر ساخت و ما در شماره نهم نوشتيم كه سلطان اويس چون ديد وى اين عمل نيك را بجا آورده او را عفو كرد و بعد از آن در سنه 982 شاهتهماسب چون ديد كه آن اصلاحاتى لازم دارد در ضمن تعميراتى كه در حائر طاهر ( از توسيع صحن از طرف شمال و غيره ) به عمل آورد اين منار را هم تعمير نمود و تا سنه 1354 آن منار ( كه در طرف شرقى صحن در بيست مترى تقريبى گوشهء شمال شرقى افتاده به طرف چپ آنكه بحرم حضرت عباس عليه السلام مىرود ) باقى و برقرار بود ، و بهطورىكه در ( ص 232 ) فرموده از همهء منارات و مأذنههاى عتبات عاليات كه اينك موجود است بزرگتر و ضخيمتر و محكمتر بود بلكه بعد از ملويه در سامره ، دو يمين منار عراق عرب مىشده .
در سنه 1354 ناگهان حكم بتخريب آن صادر شده بعنوان اينكه چون ميلى در آن بهم رسيده براى آنكه مبادا بر روى كسى خراب شود ، آن را تا بيخ كه ملصق به زمين بود خراب كردند ، و در ص 235 بعد از اين شرح كه باز نموديم مىفرمايد : كى تشخيص داد به اين كه آن مايل بانهدام است ؟ نمىدانيم ، برفرض اينكه مايل هم بود ، آيا بايد تا ته آن را برچيد ؟ نمىدانيم . اينها چيزهائى است كه اهلفن مىدانند ، اين مردم كه مىگويند متخصص مصرى در اين وقت از اسلامبول براى تنظيم صورت موقوفات حسينيه و بخصوص موقوفات مأذنه آمده بود چيست ؟ نمىدانيم ، اين مناره كه متوليان رسمى از دولت عثمانى و دولت حاضره داشته آن وقت از كجا مصارف آن تأمين مىشده ؟ نمىدانيم ، اگر اين سؤالات حقيقت داشته باشد ناچار روزى آشكار مىشود ، و الا مانند خود مأذنه كمكم از بين خواهد رفت ! انتهى .
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 610
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٦١٠