نموده ، در احوال آقا سيد على كربلائى ( ص 416 ) نيز شرحى از آن نوشته و آنجا فرمايد كه : آنها حيوانات كثيف بسيارى در صحن مطهر بستند و ضريح مبارك را كندند و صندوق مقدس را شكستند و هاون قهوه را در بالاى سر مقدس گذاشتند و در آن قهوه سائيده و پختند و خوردند ، انتهى .
و نيز در كتاب « قصص العلماء » در أحوال آقا سيد محمد كربلائى در ( ص 102 ) شرحى از اين واقعه هايله نوشته چنان كه گويد : جماعت فسقهء فجرهء غاويهء باغيهء هالكهء ضاله مضله طايفه وهابيه ( خذلهم اللّه تعالى ) بكربلا ريختند و در آنجا قتل و غارت بىاندازه نمودند و صندوق مطهر را شكستند و بر سر قبر مطهر قهوه پختند و قبر آن جناب را شكافتند ، ديدند كه آن حضرت بر سر بوريائى نهاده ، بناگاه هوا بهم خورد و باد شديدى وزيدن گرفت ، پس وهابيه گريختند ، و بعد از آن خدام مرقد آن حضرت قطعات صندوق را كه صندل سفيد بود به شكل تسبيح ساختند و در نزد اهل ايران آوردند از آن جمله چند عدد بدست والد افتاده كه چند دانه من دارم اميد كه آن را در ميان كفنم گذارند كه بدان سبب نجات از دركات يابم ، چه آن صندوق را انبيا مسح كردند و ائمه آن را تقبيل و ملائكه پرهاى خود را على الدوام بر آن سودند ، انتهى . و مرحوم حاج محمد رضا أزرى بغدادى كه در ( 1240 ) بيايد ، قصيدهئى در اين واقعهء فاجعه سروده كه شامل شصت و شش بيت ، يعنى 132 مصراع است ، و هر مصراعى ماده تاريخ واقعه ، يعنى 1216 مىباشد .
و نيز در « فارسنامه ناصرى ، گفتار 2 : 250 » در وقايع سال هزار و دويست و شانزده ، و همچنين « تاريخ اصفهان » در وقايع اين سال ( ص 136 در قسمت پائين صفحه ) ذكرى از اين واقعه نمودهاند ، و در فارسنامه دارد كه مرتكب اين لشگركشى بكربلا ، سعود نامسعود پسر بدگهر عبد العزيز نجدى بود ، و از بامداد تا شش ساعت پنج هزار نفر را كشتند ، انتهى . و همچنين در « تاريخ قاجاريه 1 : 68 » اين واقعه را ذكر كرده و تقريبا مانند ساير مواضع مذكوره سخن رانده .
دوازدهم ، واقعهء نجيب پاشا است كه در « تاريخ كربلا » ذكرى از آن نشده و ما در اين كتاب در ( 1258 ) آن را ذكر مىكنيم ، و در « روضات الجنات : 353 » آن را قتل سيم واقع در بقعهء مباركه كربلا شمرده ، و فرموده قتل اول واقعهء سيد مشعشعى و دويم وهابيه مىباشد ، و ديدى كه ما اينجا يازده واقعه آورديم و از آنها در همين دو
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 609
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٦٠٩