احوال حضرت امام زين العابدين عليه السلام بوده ، و مؤلف مشكاة پسر مؤلف ناسخ بوده ؛ اين شهرت بهم رسيده كه ميرزا عباسقلى خان اينها را در تتميم ناسخ نوشته ، و الا اينها ربطى بناسخ ندارد ، و ترجمه و تفصيل و شرح كتاب « وفيات الاعيان » تأليف ابن خلكان است كه مترجم هر عنوانى را از وفيات كه ترجمه كرده شرح و تفصيلى در آن داده و چون بأحوال حضرت امام زين العابدين عليه السلام رسيده و اتفاقا پدرش وفات كرده و ناسخ تا احوال حضرت سيد الشهداء ( ع ) بيشتر نرسيده ، ترجمه حضرت امام زين العابدين را شرح و تفصيلى چندان داده كه دو مجلد كلان و خود زيادتر از تمام وفيات الاعيان شده و جاى مجلدات ناسخ را گرفته . و اين كتاب ناسخ چنان كه نوشتيم از جلايل تآليف و نفايس تواريخ مىباشد ، و مرحوم ملك المورخين مىفرمود بعضى از مجلداتش به السنهء خارجى هم ترجمه شده .
و بدين تفصيلى كه ما نوشتيم مجلدات ناسخ از كتاب اول و دويم نه جلد خواهد شد و اگر در بعضى جاها ده جلد گفته باشند ، تاريخ قاجاريه را جزو آن گرفتهاند كه ما خلافش را نوشتيم ، و مرحوم ملك المورخين در كتاب « معاريف » شماره مجلدات ناسخ را دوازده نوشته ، شايد نظر بدين داشته كه جلد خلفاء را سه جلد گرفتهاند و تاريخ قاجاريه را هم به حساب ناسخ درآورده .
اين تفصيل مربوط بتأليف نهم صاحب عنوان بود كه ناسخ التواريخ باشد .
آقاى قائم مقامى در ص 17 مقدمه تاريخ قاجاريه ( كه صفحه آخر باشد ) نوشتهاند كه : با اين تفاصيل آنچه بالفعل از مجلدات ناسخ التواريخ تأليف ميرزا محمد تقى سپهر لسان الملك اول در دست است شامل شش هزار و سيصد و بيست و شش صفحه بقطع رحلى بزرگ 22 * 34 سانتىمتر و هر صفحه 29 سطر جمعا ( 182700 ) سطر خواهد شد ، انتهى ( ليكن حاصل ضرب عدد سطور ( 29 ) در عدد صفحات ( 6326 ) 183454 خواهد شد ) . بعد از آن مىفرمايد : اين رقم خود ميزانى براى سنجش مقدار زحمت و رنج مؤلف مىباشد و انصافا اين كار همان كارى است كه كنت گبينو در كتاب سه سال در آسيا كه آقاى ذبيح اللّه منصورى جلد دويم آن را بنام « سه سال در ايران » ترجمه نموده ، نوشته : ميرزا محمد تقى سپهر لسان الملك دست بكارى زده است كه در اروپا هيئتى مركب از چند تن بايد بدان اقدام كنند ، انتهى ما فى المقدمه ( ص 17 ) .
و در ( ص 16 ) فرمايد : كه در دو كتابخانه مجلس شوراى ملى و كتابخانه ملى
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 588
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٥٨٨