يكى از اصطلاحات اين علم حال « 148 » است و الحال ما يرد على القلب من طرب او حزن او بسط او قبض و الحال سموا حالا لتحوّله - بدانكه در سلوك يكى را صاحب وقت گويند دويم را صاحب احوال گويند و سيم را صاحب انفاس گويند - صاحب وقت مبتدى باشد و صاحب انفاس منتهى باشد و صاحب احوال بينهما - ببايد دانست كه يكى از اصطلاحات اين علم وجد است و الوجد سر على القلب بلا تكلّف - اهل معرفت گويند " الوجد شرف القلب لا يطلع عليه الّا اللّه تعالى " و بعضى گويند " الوجد وارد الحق اذا جاء ترجع القلب الى الحق " ببايد دانست كه يكى از اصطلاحات اين علم تواجد است و التّواجد استدعاء الوجد عن نفسه ليس لصاحبه كمال الوجد - آرى تواجد از باب تفاعل است و در فاعل بيشتر اظهار ضعيفى باشد كه در صاحب او آن نباشد كالتّمارض و التّجاهل - و جد حالى را گويند كه صاحب آن حال را بىتكلّف او ظاهر شود و تواجد حالى باشد كه صاحب او بتكلّف آن را ظاهر كند و ميان اين حال و آن بسيار فرق است ، ليس التّكحّل فى العين كالكحل .
عزيز من ! فقيرى مذهبى است آنچه در كسى صفات حسنه باشد ، اظهار كردن جايز نيست خاصه در كسى كه آن صفات نباشد اظهار كردن آن كى جايز باشد و لهذا بعضى درويشان را ملامتى خوانند و ملامتى طائفهاى باشد كه ايشان نه خير خود پيدا كند و نه شر خود را پنهان دارد - بيايد دانست كه يكى از اصطلاحات اين علم
هامش
( 148 ) حال معينى باشد كه از حق بدل پيوندد - پس آنكه از خود بكسب دفع نتوان كردن چون بيايد و يا بتكلّف جلب نتوان كردن چون برود - گروهى از مشايخ دوام حال را روا دارند از آن جمله شيخ حارث محاسبى رحمة اللّه عليه ( متوفى 243 ه ) گفته است " محبت و شوق و قبض و بسط جمله احوالاند و اگر دوام آن روا نباشد نه محب محب باشد و نه مشتاق مشتاق و تا اين حال بنده را صفت نگردد نام آن بر بنده واقع نشود و از آنست كه وى رضا را از جمله احوال گويد و گروهى ديگر حال را بقا و دوام روا ندارند چنان كه شيخ جنيد بغدادى ( رح ) گفته است احوال چون برق باشد كه بنمايد و نپايد و آنچه باقى شود نه حال بود كه آن حديث نفس و هوس طبع باشد الاحوال كالبروق فان بقيت فحديث النّفس ( كشف المحجوب ص 161 ) - صاحب اللّمع ده حال وصف مىكند كه عبارتاند از مراقبه ، قرب ، محبت ، شوق ، خوف ، رجا ، انس ، اطمينان ، مشاهده يقين - ( رجوع كنيد به تاريخ تصوف در اسلام ج 1 ص 212 ) .