تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
عليه و على نبينا الصّلاة و التّسليمات در منجنيق از فرشتگان مقرب استعانت نمىجست و آن نيز ولايت او نبود بلكه نبوت او بود زيراكه ولايت انبيا ( عليهم السلام ) آن بود كه از خود درگذرند و فراموش كنند كل اشيا را مگر او را - گفت برگ صبر با وى يار كن يا چون غرض و مقصود جز او ندارى پس هر تلخى كه ازو زايد شيرين - پندارى « الف » كه در ولايت محبوب بر عاشق تلخى ديدن حرام است و نبايد :
پيش تو دعا گفتم و دشنام شنيدم * هرگز نبود بهتر ازين هيچ دعا را
باز هليلهء تواضع با بليلهء مسكنت بياميز . بدانكه حد تواضع سرافراختن « ب » و سرانداختن است بايزيد بسطامى قدس اللّه سره گفته است كه اگر تمام كليات از ذره خود را بهتر بينى تواضع ترا نشايد بلكه متكبر هم ترا گويند و سكون وقتى يا بى كه ظاهر و باطن خود به دو تسليم كنى ، پس چون تسليم كردى مرگ معنوى چشيده باشى و چون مرگ معنوى حاصل شود هرگاه كه ياد انانيت به تو پيش آيد كام مرادى تلخ گردد و اين جان كندن در هر ساعت باشد و اگر تو به نيك و بد نظركننده‌اى پس متحرك باشى و متحرك سكون را نشايد - باز گفت كه در هاون معرفت بينداز و چون چنان كردى پس بر تو باد كه اقوال و افعال خود را در كل « ج » حين اسير معرفت پندارى كه هيچ ذره نيست كه او نيست يا بى اوست و به دستهء تقوى بكوب - بدانكه قلب سالك چون مردمك چشم است اگر اندك چرك درو افتد تاريكى پذيرد - پس بر تو باد كه تواضح و مسكنت بتقوى دارى نه آنكه تواضع بحرص و هوا و شهوت‌پرستى كنى و بغربان رضا ببيز يعنى سبوس سركشى و غير و « د » ناضاى « ه » و انانيت دور كن تا تمام رضا باشى - آورده‌اند كه حضرت عزت جل و علا مهتر موسى را عليه و على نبينا الصّلاة و التّسليمات گفت " من لم يصبر على بلائى و لم يرض على قضائى و لم يشكر على نعمائى فليخرج تحت سمائى و ليطلب ربّ سوائى " و به بلا طاعت بكن تا
هامش
( الف ) سع ، غح مظ - پندارد ( ب ) غح ، عر مظ - فروختن ( ج ) غح ، عر ، مظ - ( كل ) ندارد ( د ) عر ( غير ) ندارد ( ه ) قياسا - نارضاى