بود ، حماد هر روز آن نيمخرما از صندوق بيرون كردى و بدست نهادى و گفتى بحرمت عطاى اين خرما كه او را به من نماى ، روزى ابو حنيفه ( رح ) نزديك او آمد و گفت آن امانت را به من ده و كسى آن را نمىتواند خوردن و حماد ( رح ) سر او را در كنار گرفت و گفت من مىدانم كه نيمخرماى رسول عليه السّلام امانت تو خواهد بود و در تو مىديدم ، ترا مباركباد و قصهء خواب عبد اللّه ابن مسعود ( رض ) با وى بگفت و چون حماد ( رح ) وفات يافت پدر ابو حنيفه كه ثابت بوده است قصد حج كرد و ابو حنيفه ( رح ) را با خود برد و در مكه خيمه ديدند زده و گرد آن خيمه آدمى انبوه در آمده ، ابو حنيفه ( رح ) گفت بدانجا رفتم ، پيرى ديدم سالخورده و نورانى ، گفتم اين كيست ؟ گفتند انس بن مالك ( رض ) ، درآمدم و بر وى سلام كردم ، چون آواز من شنيد گفت « الف » ازين آواز بوى آشنا مىآيد و مرا گفت از كجا مىآى ؟ گفت از كوفه ، گفت كنيت تو چيست ؟ گفتم ابو حنيفه ، انس بن مالك ( رض ) گفت ابروان مرا برگير تا من او را ببينم كه صاحب مذهب و بزرگ است ، آنگه مرا گفت نزديك من آى تا ترا سلام دارم تسليم كنم ، چون نزديك او رفتم قدرى آب دهن در دهن من كرد و گفت اين آب دهن مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم است ، چون آب دهن خوردم حلاوت عظيم يافتم ، انس بن مالك ( رض ) گفت اكنون چون آب دهن مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم خوردى خود را چگونه مىبينى ؟ نشان آن به من بگو ، ابو حنيفه ( رح ) بر پاى خاست و زبان بگشاد و گفت اى انس ! اين ساعت خود را چنان مىبينم كه اگر انواع حكمت و انواع علوم در هريك از دانايان روى زمين جمع شود و هريك از من هزار مسئله بامتحان بپرسند بتوفيق اللّه تعالى آنهمه را جوابها با ثواب گويم و از هيچكسى نترسم و انديشه نكنم و از همه بزيادت آيم و مذهب من به همه آفاق رسد - ديگر آنكه در ماه رمضان شصت و يك كرت قرآن مجيد مىخواند يك كرت در تراويح و ديگر آنكه هرگز بآفتاب و آسمان نظر نمىكرد و مىگفت تأسف به آن عمر گذشته كه
هامش
( الف ) سع ، مظ - اى آواز آشنا مىآيد