خداى تعالى وى را توبهء نصوحا ارزانى داشت تا بدرگاه خداى تعالي بازگشت و زبانش عجمى بود ، بر عربى « الف » جارى نگشته بود تا عهدى ، روزى حسن بصرى ( رح ) در صومعهء وى بگذشت و وى اقامت نماز شام گفته بود و به نماز ايستاده ، حسن درآمد و اقتداء به دو نكرد زيراكه زبان وى بر خواندن قرآن جاري نبود - چون در شب بخفت خداى عزّ و جل را در خواب ديد و گفت بارخدايا ! رضاى تو چه بود ؟ گفت " تو اگر دوش در پس حبيب ( رح ) نماز مىكردى « ب » " - نقل است كه خونى را بردار كردند ، « ج » هم در آن شب آن خونى را بخواب ديدند « د » در بهشت خرامان با حلهاى مىرفتند ، « ه » پرسيد اى قاتل ! تو قاتل بودي اين درجه از كجا يافتى ؟ گفت : در آن ساعت كه مرا بر دار كردند حبيب عجمى ( رح ) بگذشت و در حق من دعا كرد ، اين همه از بركت آنست " وفات ايشان در سال يكصد و پنجاه و شش هجرى بود و قبر ايشان در بصره است .
[ حضرت حسن بصرى قدس اللّه سره ( از حضرت على كرم اللّه وجهه ) - ]
از حضرت حسن بصرى رحمة الله عليه : از كبار تابعين امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه صد و سه كس از اصحاب رضى اللّه عنها را ديدهاند - گويند كه مادر ايشان از موالى ام سلمه بود رضى اللّه عنها و در ارشاد الطّالبين آورده است كه در « و » قريب ايشان مجوسى شمعون ! « و » نام آتشپرست بود ، روزى به حالت نزع رسيد ، امام به دو حاضر شد ، گفت " اى شمعون ! « ز »
چونى ؟ گفت چنانچه دانند ، « ز »
گفت چون دانند ؟ « ك »
گفت چنان كه رضاى اوست ، گفت چون است رضاى او ؟ گفت چنانچه سزاى ما است ، شيخ گفت ازين سخن بوى آشناى مىآيد و شما چرا بيگانه مىگرديد ؟ گفت شما مسلمانان مرا بيگانه كرده « ل » است ، شما مىگوئيد كه دوزخ حق است و گناه مىكنيد و شما مىگوئيد كه بهشت « م » حق است و تصدقات نمىكنيد و شما مىگوئيد كه ديدار حق است و به غير او دوستى مىكنيد ، امام گفت به قدر گناه
هامش
( الف ) سع ، عربيت
( ب ) غح ، عر مظ - مىگذارى
( ج ) غح ، عر - خونى را كدام بادشاه بر دار كرده بود .
( د ) غح ، عر - يك فقير بخواب ديد .
( ه ) سع ، غح ، مظ ( مىرفتند ) ندارد .
( و ) شمنون ( ارشاد الطالبين ص 361 )
( ز ) داند ( ايضا )
( ك ) ايضا
( ل ) كردهايد ( ايضا )
( م ) غح ، عر - جنت