بالعرش طوافا و تعجبين طوافهم لبرودتهم و سكونهم طوافا بالعرش الف طوفة واحدا فسألت منهم من انتم و ما هذه البرودة فى طوافكم ؟ قالوا نحن الملائكة و هذا طبعنا لا يمكن لنا ان نتجاوز « الف » ممّا جبلنا « ب » اللّه تعالى عليه فسألونى من انت و ما هذه السّرعة ؟ قلت انا ابن آدم و هذه السّرعة طبع لنا " - مشهور است كه چند طالب علم از علم ظاهرى اينان شنيدند كه در خرقان بزرگى است بصفات حميده آراسته و مقتداى وقت شده ، طالبان را بخداى رساند ، از مكان خود برآمدند و قصد خرقان كردند - چون به خانهء شيخ رسيدند منتظر ديدار شيخ بودند كه خاتون شيخ از حرم خود برآمده ، مسافران نو را ديده پرسيد كه انتظار كه مىبريد ؟ گفتند " براى زيارت شيخ آمده انتظار وى مىبريم " - خاتون به مجرد شنيدن اين كلام در پى گفتن ناسزاى شيخ درآمده چندان در شان شيخ ما لا يعنى فرمود كه دل طالبان سرد گرديده و اراده كردند كه بىآنكه شيخ را بينند راه به خانهء خويش بگيرند - چون توفيق ازلى همراه داشتند بعد از آن مشورت نمودند ، يكديگر بر آن قرار دادند كه شيخ را ملازمت كرده به هر طرف كه ارادت حق باشد ، برويم - درين اثناء از زبان خاتون شنيدند كه مطلوب شما در پى بازى دادن و رام كردن مردم ابله بجنگل رفته است كه هيزم بياورد - گفتند كه بيائيد كه شيخ را در همان جاى بيابيم - چون از شهر بيرون آمدند ديدند كه از دور آن آفتاب راه حقيقت مىآيد چون بنزديك رسيدند ديدند كه شيخ پشتارهء هيزم بر شير بار كرده و خود هم بر يك شير سوار شده مىآيد ، به مجرد ديدن احوال به بزرگى شيخ اقرار كردند و نزديك وى گشتند و حقيقت ما فى الضّمير طالبان كه از شنودن خاتون جمع كرده بودند شيخ به يكيك بيان نمود ، طالبان عرض كردند " يا شيخ ! متحيّريم و متفكّريم آنكه خاتون در حق شما چه افتراها كرده " - فرمودند " اگر ما برداشت او نكرديم ، اين درنده كى برداشت بار ما مىكرد و رام ما مىشد " - وفات ايشان شب دوشنبه عاشوره سال چهارصد و بيست و پنج هجرى بود و ايشان فرموده
هامش
( الف ) سع ، غح ، مظ - يتجاوز
( ب ) غح ، عر - جعلنا