تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
چيست نامش ؟ گفت نامش بوالحسن رح * حله‌اش و گفت زير ذقن « الف » قد او و رنگ او و شكل او * يك‌به‌يك مىگفت از گيسوى او « ب » برنوشتند « ج » آن زمان تاريخ را * از كتاب « د » آراستند آن شيخ را « ه » چون رسيد آن وقت و آن تاريخ راست * زان زمين آن شاه پيدا گشت و خاست « و » زاد شد آن شاه نرد عشق باخت « ز » * از عدم پيدا شد و مركب بتاخت از پس او « ك » سالها آمد پديد * بوالحسن ( رح ) پس از وفات بايزيد ( رح ) جمله خواهان « ل » او ز امساك وجود * آن چنان آمد كه آن شاه گفته بود همچنان آمد كه او فرموده بود * بوالحسن ( رح ) از مردمان آن را شنود كه حسن باشد مريد دامنم « م » * درس گيرد هر صباح از تربتم گفت من هم نيز خوابش ديده‌ام * وز زبان « ن » شيخ هم بشنوده‌ام « س » هر صباح « ع » روى نهاده سوى گور * ايستادى تا ضحى اندر حضور با مثال « ف » شيخ پيشش آمدى * تا كه بىگفت « ص » اشكالش « ق » حل شدى تا يكى روزى بيامد با سعود « ر » * گورها را برف نو پوشيده بود توى بر توى برفها - همچو علم * قبه قبه ديد و جانش شد به غم بانگش آمد از مزار « ش » شيخ حىّ * ها انا ادعوك ( كى ) تسعى الىّ هين بيا اين‌سو بآوازم شتاب * عالم از برف است رو از من متاب حال او زان روز شب خواب ديد « ت » * آن عجائب‌ها كه اول مىشنيد
ايشان فرموده‌اند " انى " صعدت ان اطوف بالعرش و رأيت جماعة كثيرة يطوفون
هامش
( الف ) حيله‌اش واگفت ز ابرو و ذقن ( ب ) گيسو و رو ( ج ) برنبشتند ( د ) كباب ( ه ) سيخ ( و )زاده شد آن شاه * و نرد ملك باخت( ز ) ملك - ( مثنوى چاپ لندن 1933 م باهتمام نكلسن ) ( ك ) آن ( ل ) خوهان ( م ) مريد و امّتم ( ن ) روان ( س ) بشنيده‌ام ( ع ) صباحى ( ف ) تا ( ص ) گفتى ( ق ) سگالش ( ر ) با سعود كنيت ابو الحسن بود ( حاشيه مثنوى ص 346 ، چاپ نولكشور ) ( ش ) خطيره ( يعنى منزل و جايگاه . حاشيه مثنوى ص 346 ) ( ت )حال او زان روز شد خوب و بديد( تصحيحات فوق از روى نسخهء مطبوعهء مثنوى نولكشور 1905 م صورت گرفت نيز ر ك نسخه چاپ تهران 1374 ق )
مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 206 | شيخ محمد شعيب