چيست نامش ؟ گفت نامش بوالحسن رح * حلهاش و گفت زير ذقن « الف »
قد او و رنگ او و شكل او * يكبهيك مىگفت از گيسوى او « ب »
برنوشتند « ج » آن زمان تاريخ را * از كتاب « د » آراستند آن شيخ را « ه »
چون رسيد آن وقت و آن تاريخ راست * زان زمين آن شاه پيدا گشت و خاست « و »
زاد شد آن شاه نرد عشق باخت « ز » * از عدم پيدا شد و مركب بتاخت
از پس او « ك » سالها آمد پديد * بوالحسن ( رح ) پس از وفات بايزيد ( رح )
جمله خواهان « ل » او ز امساك وجود * آن چنان آمد كه آن شاه گفته بود
همچنان آمد كه او فرموده بود * بوالحسن ( رح ) از مردمان آن را شنود
كه حسن باشد مريد دامنم « م » * درس گيرد هر صباح از تربتم
گفت من هم نيز خوابش ديدهام * وز زبان « ن » شيخ هم بشنودهام « س »
هر صباح « ع » روى نهاده سوى گور * ايستادى تا ضحى اندر حضور
با مثال « ف » شيخ پيشش آمدى * تا كه بىگفت « ص » اشكالش « ق » حل شدى
تا يكى روزى بيامد با سعود « ر » * گورها را برف نو پوشيده بود
توى بر توى برفها - همچو علم * قبه قبه ديد و جانش شد به غم
بانگش آمد از مزار « ش » شيخ حىّ * ها انا ادعوك ( كى ) تسعى الىّ
هين بيا اينسو بآوازم شتاب * عالم از برف است رو از من متاب
حال او زان روز شب خواب ديد « ت » * آن عجائبها كه اول مىشنيد
ايشان فرمودهاند " انى " صعدت ان اطوف بالعرش و رأيت جماعة كثيرة يطوفون
هامش
( الف ) حيلهاش واگفت ز ابرو و ذقن
( ب ) گيسو و رو
( ج ) برنبشتند
( د ) كباب
( ه ) سيخ
( و )زاده شد آن شاه * و نرد ملك باخت( ز ) ملك - ( مثنوى چاپ لندن 1933 م باهتمام نكلسن )
( ك ) آن
( ل ) خوهان
( م ) مريد و امّتم
( ن ) روان
( س ) بشنيدهام
( ع ) صباحى
( ف ) تا
( ص ) گفتى
( ق ) سگالش
( ر ) با سعود كنيت ابو الحسن بود ( حاشيه مثنوى ص 346 ، چاپ نولكشور )
( ش ) خطيره ( يعنى منزل و جايگاه . حاشيه مثنوى ص 346 )
( ت )حال او زان روز شد خوب و بديد( تصحيحات فوق از روى نسخهء مطبوعهء مثنوى نولكشور 1905 م صورت گرفت نيز ر ك نسخه چاپ تهران 1374 ق )