اى درويش دلريش جفاكش ! چون عارف به عشق كماليت يافته از هرچه ما سوى اللّه است از آن روى بتافت ، از حق حق شناخت ، به اين و آن نپرداخت و هرچه آمده است از مشاهده و يا از معاينه بتيغ لا همه را از پيش خود برداشت و با هيچ مقامى مقام نكرد و بگذاشت و هر ديده ناديده پنداشت و آنچه شنيده ناشنيده انگاشت و هرچه ازو گفتگوى آمد در بىخودى بظهور آمد ، آنچه گفت ازو گفت و آنچه شنيد ازو شنيد ، چنانچه عزيز فرمايد ، غزل :
مرغان او هرچه ازيشان پرند « الف » * پس بىخورند جمله و بىبال و بىپرند
شاهباز حضرت آمده ديده بدوخته * تا جز به روى دوست بكونين ننگرند
زان ميل بهشت دانهء جنت نمىكنند * كز مرغزار عالم وحدت خرند « ب »
ساقى شراب صاف تجلّى چو در دهد * خمخانهء وجود به يكدم فروخورند
زانسوى دامن حدثان سر برآورند * وقتى كه سر بجيب تحيّر فروبرند
جز مسكن جلال نسازند آشيان * چون زين نشيمن بشريت ( همى ) پرند
و گاه عين ذات در تجلى بيابند تا حق تعالى عالم جزو كل داند و هيچ از نظر شان غائب نبود
" لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ "
« ج » و عارف اسماء و صفات شوند و بر معلومات اشراق « د » يابند و بر تسبيح اشياء واقف و نفع و ضرر آن بدانند كه من عرف اللّه لا يخفى عليه شىء عارف چون بدين مقام رسد بجز علم لامتناهى نه استد و دانش جز و كل در مقابلهء آن قطره داند ، قوله تعالى :
" وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا "
« ه » و گاه عين ذات در تجلّي ارادت يابد و در هيچ آفرينش به نظر نقصان ننگرد ، از كماليت محض و جلاليت قانع شود و نه از هستى خود و نه از هستى ديگر خبر دارد و از بيخودى ابيات بر زبان راند ، غزل :
هامش
( الف ) قياسا" مرغان باغ او چو ازين آشيان پرند "( ب ) همىخورند
( ج ) سباء 3 سع ، مظ الا الغيب
( د ) عر ، مظ - اشراف
( ه ) الاسراء 85