تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
اى درويش دل‌ريش ! چون اين نكته معلوم شد كه هر ذره از ذرات كائنات دفترى بارى تعالى است بر حرف انگشت نهادن كار عارفان نباشد ، شعر :
بر حرف هيچ‌كس منه انگشت اعتراض * كان نيست كلك صغير كه خطى خطا كشد « الف »
اى درويش دل‌ريش ! هشيار بايد شد و غلط نبايد خورد كه راه باريك است ، نفس و شيطان هر دو رهزن‌اند ، يك‌لحظه و لمحه از حضور حق غافل نبايد شد ، اگر ناگاه غافل مانى ترا از راه ببرند و در ضلالت اندازند و در خانهء نامرادى پاره‌پاره گردى و هيزم دوزخ شوى . اى عزيز ! مردان خدا هميشه در ملامت داشته‌اند و طاعت خود را عين گنه بر خود پنداشته‌اند و از شرمندگى و ناپسندگى خود سر برنداشته‌اند و هروقت " ما عرفناك حقّ معرفتك " بر زبان حال جارى داشته ، زهى همت شيران با وجود تمام بندگى از نقصان و تقصير شرمندگى سر برنيارند و همه « ب » شب ( و ) روزى نالند و يك‌لحظه و لمحه نيارامند و اين ابيات را بر عجز و نياز مداومت نمايند ، غزل :
گذشت عمر و نكرديم هيچ كار دريغ * چه يك دريغ كه هردم هزار بار دريغ ! هنوز دامن مقصود نارسيده بدست * بشد ز دست گريبان اختيار دريغ ! بهار عمر بغايت شگفته بود ولى * گل مراد نه چيديم در بهار دريغ ! هرآن طبيب كه درمان دردها مىكرد * همان گذشت چنين زار و دل‌فگار دريغ !
هامش
( الف ) قياسا " كان نيست كلك صغر كه خط خطا كشد " ( ب ) سع ، مظ ( همه ) ندارد