بر جان تو حكم كند مخالفت نكنى " اى عزيز ! محبت بجاى رسد ، بيت :
هم « الف » حديث تو گويم بوقت بيدارى * هم « ب » خيال تو بينم كه باشم اندر خواب
اى عزيز ! هركه بديدار جمال دوست نگرد ديدن غير ممنوع است ، به نشانى محبوب خود را تسلى دهد ، مجنون گرد خانهء ليلى هر صبح و شام گشتى « ج » و خاك ديوار او بوسيدى ، بيت :
خاك را بوسه دهم ليلى بود * بوسه را بر در دهم ليلى بود
عاشق را هروقت كه نسيم الطاف حق از مهب عنايات بر مشام روح مىرسد يعقوبوار به آه گرم ديده سرد مىگويد
" إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ "
يعقوبدم نعرهزنان مىگويد فرياد كه بوى پيراهن آمد ، غزل :
بايد كه لذات جهان در دل تو خار است * نه صبر از دل بجانش را قرار است « د »
به يكسو آب سوى ديگر آتش * ميان هر دوام رفتن گذار است
گهى بر گل چو بلبل مست رقصان * گهى بر خار افتاده چو مار است
ازين حسرت خورم خون جگر خود * ندانم تا چه آخر ختم كار است
زهى دولت كه باشد در همه حال * هميشه با « ه » محبت روزگار است
به راه عاشقان نبود غم جان * بنزد عاشقان اين سهل كار است
هامش
( الف ) غح ، عر ، مظ - همه
( ب ) غح ، عر ، مظ - همه
( ج ) غح ، عر - مجنون جفاى ليلى هر صبح و شام كشيدى
( د ) قياسا" نه لذات جهان در دل تو خار است * نه صبر از دل ، نه جانت را قرار است "( ه ) غح ، عر - هميشه تا به محنت