به منزل نتوانى رسيد ، غزل :
بگرد عاشقان مىرو كه رستى * به راه صادقان مىرو كه رستى
به راه حق بهر دم تازه جانى * فدا كردن روان مىرو كه رستى
خلاصى گر همىخواهى ز غمها * همه فكر جهان مىرو كه رستى
اگر خواهى سعادت هر دو عالم * طلب پير مغان مىرو كه رستى
فدا كن هرچه دارى در ره دوست * بسر غلطان روان مىرو كه رستى
بيا « الف » در بزمگاه دردمندان * ز ديده خونفشان مىرو كه رستى
بياور توشهء عجز « و » نيازى * بزارى زارها مىرو كه رستى
اگر گردى فنا در راه جانان * بقا يا بى از آن مىرو كه رستى
بجان ( و ) دل خدمت سالكان كن * پى شاه جهان مىرو كه رستى
به راه عاشقان سامان بايد « ب » * مجرد اى همان « ج » مىرو كه رستى
بنه سر در ره چوگان معشوق * مزن دم ضرب آن مىرو كه رستى
سوار عشق شو عثماندوانان * بيا در تن تنا ( ؟ ) مىرو كه رستى
اى برادر ! عشق نه آنست كه شوق شهوتى و ذوق نفسانى و شيطانى باشد كه وى را عشق نتوانى گفت بلكه عشق آن را گويند كه به هيچ دلگيرى دلگير نشود و كسى را بد نگويد و عيب نتواند گفت و به هيچكس حسد نبرد و جفاى خلق عين تماشا پندارد و در مدح و ذم فرق نكند و هوى را در دل دخل نماند و هيچ آرزوى نماند و تعظيم از مخلوق برخيزد و از بشريت « د » نام و نشان نبود و از ايشان جز نام نمانده باشد - اى عزيز ؟ عاشق صادق كسى را گويند كه در محبت حق تعالي چنان مشغول گردد كه غير او را نشناسد و به گوش سخن غير نشنود و به چشم جز آيات او نبيند و بر زبان جز ذكر او نه راند و به تن جز خدمت او نكند و به سر جز آرزوى وى « ه » نه انديشد - يك « و » بزرگ گفته است " شرط محبت بلكه كمتر مقام محبت آنست كه اگر
هامش
( الف ) سع ، بيان
( ب ) نيايد
( ج ) سع ، مظ - هان
( د ) عر ، مظ - شربت
( ه ) سع ، مظ ( وى ) ندارد
( و ) ايضا ( يك ) ندارد