تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
هرآن نفس كه بجز ياد دوست آوردم * كنون به هر نفسم « الف » هزار بار دريغ !
اى عزيز ! زنهار ! فرصت غنيمت شمار ، چون برود باز بدست نيايد ، غزل :
فرصت غنيمت است چه ماندى عجب عجب * تحفه به آن جهان چه رساندى عجب عجب العلم نكتهء خبرى است اندر آن * زين نكته هيچ علم بخواندى عجب عجب ياران و دوستان همه رفتند خانه كوچ * خوش خفته بر بساط بماندى عجب عجب يك‌دم بآرزوى محبت ز سوز دل * خون جگر چرا نفشاندى عجب عجب دنيا سراى كهنه پلى دار آن جهان « ب » * رو درگذر به راه چه ماندى عجب عجب عثمان ( رح ) چه خفتهء تو ببين حال دوستان * همه را به زير خاك رساندى عجب عجب عبرت نمىخورى تو ازين حال دوستان * هىهى دريغ‌ها بچه ماندى عجب عجب
و ايشان نيز فرموده است كه اى درويش دل‌ريش ! نشانهء كماليت عارفان درد و اندوه است و ثمرهء درد و اندوه عشق و محبت است و ثمره عشق و محبت سكر و بيخودى و ثمرهء سكر و بيخودى نسيان خود و نتيجهء نسيان خود وصول به حق است ، چون به حق وصول يافتى بعد از آن حضور و آگاهى است ، بعد از آن بآگاهى حق آگاهست ، چنانچه آبى است به خود ايستاده و اين نهايت حضورى و آگاهى است و به
هامش
( الف ) قياسا - نفس من ( ب ) قياسا " دنيا سراى كهنهء پل دار آن جهان