تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
و ايشان نيز فرموده است كه اى درويش دل‌ريش ! اگر سوداى محبت داري در كوي نامرادى بيا و در فقر و فاقه مونس و يار باش ، وقت را غنيمت دان و در پى آخرت شتاب ، تا كوى رحلت نزده‌اند از كار نماند ، چون وقت
" فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ "
« الف » دررسد در آن وقت ندامت و افسوس خوردن و پشيمانى سود ندارد و اگر خواهى كه سلامت مانى در فقر و فاقه باش ، غزل :
فاقه و فقر و فقيرى ترك دنيا كردن است * هرك را اين‌ها بود او را بجنت مسكن است جاى پاكانست آنجا جاى هر ناپاك نيست * رفتن اندر راه پاكان پاك‌بازى كردن است مرد اين ره را نشانى عاشقى بايد يقين * حلقه‌ها در گوش و طوق بندگى در گردن است منزلى دارم دراز و عقبها دارم بلند * كى رسد آنجا كسي كو اسپ نفس توسن است جبه ( و ) تاج و قبا يك پنج روزى بيش نيست * رفتن راه حقيقت با يكى پيراهن است كرتهء « ب » بىآستين است از پى هر مرد و زن * بىگريبانست او را تا كف دامن است با چنين كرته ترا در خانهء بايد شدن * خانهء تاريك و تنگ و بىدر و بىروزن است جز بفرمان خدا كار دگر كردن خطاست * هركه اين فرمان برد ، تاريك بر وى روشن است آسمان مانند مرغ و اين جهان چون خرمنى « ج » * آدمى افتاده چون دامن « د » بگرد خرمن است
هامش
( الف ) فاذا جاء اجلهم . . . ( النّحل 61 ) ( ب ) غح ، عر - پيراهن ( ج ) سع ، مظ - خرمن ( د ) ايضا - دامن