خرابى آباد نباشد ، شعر :
خللپذير بود هربنا كه مىبينى * مگر بناى محبت كه خالى از خلل است
اى عزيز ! شبى از شبها سلطان العارفين بايزيد بسطامى قدس الله سره در حضرت بارى و گفت " بارخدايا ! لائق تو چه چيز است كه بايزيد خدمتى كند ، گفت سه چيز در خزانه ما نيست ، اگر دارى بيار تا خريدارى كنم ، بايزيد رح گفت آن چيز چيست ؟
فرمان شد يكى شكستگى دوم عذر تقصير سيم بىچارگى " - شعر :
بازار خودفروشى زان راه ديگر است * در راه ما شكستهدلى مىخرند و بس « الف »
اى درويش ! هر چيز كه شكسته شود بىقيمت گردد مگر دل شكسته با قيمت گردد ، پس نشانهء دل شكسته درد و اندوه است - بشنو ! شخصى خبر به سلطان العارفين ( رح ) رسانيد كه در فلان بيمارستان « ب » ديوانه را حبس كردهاند و در زنجير آهنى مضبوط ساخته و دست و پاى او بستهاند ، خواجه فرمود " بنگرم تا آن ديوانه چگونه است - " خواجه در آن موضع درآمد ، ديوانه را ديد ، ديوانه بانگ برآورد و گفت كه اى بايزيد ! دانى كه دوست چه مىكند ؟ « ج » خواجه در تعجب بماند و با دل گفت كه هرگز اين مرد مرا نديده است و من هرگز او را نديدهام ، مرا چگونه شناخت ؟
آن جوان آواز داد " اى بايزيد ( رح ) ! دوستان از حال دوستان خبر مىدهند چرا در انديشه ماندى ؟ اى بايزيد ! يكبار دعوى محبت او كردم و قدم در كوى محبت وى نهادم دغل آهن در گردن من انداخت و زنجير در پاى من كرده ، اى بايزيد ! دوست را از من بگو كه اگر هفت آسمان پر از بلا كنى و آن را طوق كنى و در گردن من افگنى ، بعز « د » تو كه ازين دعوى بازنگردم - " بشر حافى رحمة اللّه عليه گفت " مردى را ديدم به زمين افتاده زنبوران پارهپاره از تن او جدا مىكند ، سر او را در كنار خود نهادم و حال آن دردمند پرسيدم كه چند گاه است كه چنين است ؟ چشم خود باز كرد و سر خود بر زمين نهاد و گفت " تو كيستى كه در ميان من و دوست فرجه انداختى و مرا از
هامش
( الف ) سع ، غح - پس
( ب ) عر - شهرستان
( ج ) سع ، مظ - مىكنى
( د ) سع ، غح ، مظ - به غير