نه در بازيچهء دنيا ، نه در انديشهء عقبى * نه در سوداى امروزاند ، نه در افسانهء دوشند
اى عزيز ! هرگاه كه ديدهء دل در جمال حقيقى كحل گردد ، كى تواند كه بسوى ديگر نظر كند :
ديده از ديدار جانان برگرفتن مشكل است * هركه ما را اين نصيحت مىكند بىحاصل است
گر به صد منزل فراق افتد ميان ما و دوست * همچنانست ( و ) ميان جان شيرين منزلست
اى درويش دلريش ! چون فراق غالب آيد عشق در جوشد و در جوش عشق بيخودى و مستى پديد آيد و از مستى و بيخودى آن مىخروشد . اگر نعرهء " انا الحق و ليس فى الجنة " « الف » ما سوى اللّه " كشد ، معذور است « ب » اين را سكر گويند و ديوانگى هم مىنامند ، بيت :
هرچه از ديوانه آيد در وجود * عفو فرمايند از ديوانه زود
* * *
رق الزجاج و رقت الخمر * فتشابها و تشارك الامر « ج »
فكانّما خمر و لا قدح * فكانّما « د » قدح و لا خمر
* * *
از صفاى مى ( و ) لطافت جام * درهم آميخته است جام مرام
همه جام است نيست گوى مى * يا مدام است مى نيست گوى جام ( ه )
تا هوا رنگ آفتاب گرفت * رخت برداشت از ميان ظلام
اى عزيز ! آدمى را حق سبحانه براى شناخت خود آفريده است نه از براى علف خوارى ، ابيات :
هامش
( الف ) ليس فى جبتى ما سوى اللّه
( ب ) سع ، غح ، عر - مغرور
( ج ) تشاكل الامر ( تفهيمات الهيه مصنفه شاه ولى اللّه طبع حيدرآباد سند ه 1390 ج 1 ص 321 )
( د ) ايضا - و كانّها