آدمى نى علفخوار است * از پى زيركى هشيار است « الف »
هرگز آموختن ندارد ننگ * دربر آرد ز آب و آب از اشك
آنكه دانش نباشدش روزى * ننگ دارد ز دانشآموزى
اى بسى تيزعقل كاهلى كوش * گه شد از ناقلى سفالفروش
خويشتن را چو خضر بازشناس * تا خورى آب زندگى بقياس
* * *
چون نكو متاع است كار آگهى « ب » * ازين نقد عالم مبادا تهى
آنكه همت كه اندر جهان * بود از كار كار آگاهان « ج »
اى درويش دلريش ! هركه از حقيقت كار خود آگاهى يافت ، هيچ آرزوى اين و آن نه پرداخته در همين غم افتاد و رنجور شد ، هرچند در علاج كوشش نمود رنج زيادت گشت ، هركه او آگاهتر پردردتر - نقل است كه چون سفيان ثورى ( رح ) از درد عشق و محبت دوست رنجور گشت خليفه كه معتقد او بود ، طبيب داشت ترسا ، استاد حاذق بود ، او را بشيخ فرستاد ، چون طبيب قارورهء او را بديد گفت " اين مرديست كه از خوف خدا جگرپاره گشته است ، از مثانه بيرون مىآيد و در دين كه چنين مردي بود آن دين بر باطل نباشد " ، در حال زنار ببريد و مسلمان شد ، خليفه گفت " من پنداشتم كه طبيب را بر بيمارى مىفرستم ، خود بيمار را بر طبيب فرستادم " - اى درويش دلريش ! به يقين دان و جز اين مدان كه هرچه درين عالم است از بهترين نعمت و كمال سعادت و نهايت مراتب و تمام سلوك و اتم آگاهى و خلعت دوجهانى همين دوستى خداوند است عزّ و جل ، غزل :
درخت دوستى بنشان كه كام دل ببار آيد * نهال دشمنى بركن كه رنج بيشمار آرد
هامش
( الف ) قياسا " آدمى نى پى علفخواريست از پى زيركى و هشياريست
( ب ) قياسا " چو نيكو متاع است كار آگهى "
( ج ) شعر مبهم است ، مفهوم آن روشن نيست