چون نماند در دل از اغيار نام * پردهء معشوق « الف » برخيزد تمام
هروقت كه دل از خطرهء غير خلاص يابد ربط قلب با حق تعالى استحكام پذيرد ، حق عزّ اسمه عنان دل را مالك و متصرف كرده ، اى درويش دلريش ! فرصت غنيمت شمار ، در پى كار بشتاب و بيكار مباش و هميشه خيال جمال ذاتش و صفاتش در جگر متصور و مشاهدهء انوار و غم در جان و شكسته « ب » در دل همىدار كه طالب را همين شوق در كار است ، خوش گفت آنكه گفت ، غزل :
چشم من هست ترا كاشانه * مردمى كن كه ترا در خانه
هست در ديده خيال تو مقيم * نيست در خانه كسى بيگانه
خانه از غير تو پرداختهام * وه چه دانم كه درآى يا نه
بىرخ همچو تو يار مهروى * چه كنم خانه من ديوانه
* * *
مست عشقت را شراب لعلگون در كار نيست * ضعف هجرت را دوا جز شربت ديدار نيست
اى درويش دلريش ! تا از ميخانه شراب محبت جرعهء بيخودى ننوشى و از آتش ذوق و از درد اشتياق نه خروشى از بند ما سوى اللّه نتوانى جست ، نتوانى جست ، غزل :
سراندازان چو در خلوت ز موج عشق در جوشند * يكى گوهر از آن دريا به هفت اقليم نفروشند
حجاب ما سوى اللّه را بيك نعره براندازند * چو در ميخانهء وحدت شراب بيخودى نوشند
به استغفار حق خود را كنند از غير او عريان * و ليكن در صف طاعت لباس فقر درپوشند
هامش
( الف ) سع ، مظ - ماشوق
( ب ) شكستى