بهر نفسى ز جان بايد فنا شد * نه راه عاشقى آسان كار است
بيا در باز عثمان ( رح ) جان بجانان * كه جان در باختن مردانه كار است
و ايشان فرموده است كه حق سبحانه و تعالى مر دوستان خود را دل داده است كه هرچه در آن دل گذرد ، در زمانه همان شود و اگر مرده را گويند زنده شو ، در همان زمان زنده شود و اگر پرسيد كه اينطور دوست خدا چگونه دريابم ، در جواب بگو كه شناخت آن دوست خدا اينست كه موصوف به اين صفت باشد كه اگر بر سر او دو شمشير زند ، تغير نشود بلكه خوشحال گردد و به هيچ رنج رنج « الف » نشود و به هيچ شادى شاد نشود و در ضرر و نفع فرق نكند و در وى هيچ آرزو نمانده باشد ، ولى در حقيقت كامل هنوز نباشد ، كامل آنگاه شود كه با وجود اين تصرف از تصرف خود بدر آمده باشد و از خواست و آرزوى خلاص باشد .
اى عزيز ! آرزوى وقتى مسلم شود تا وجود بشريت متلاشى شود ، آرزو كه كند كه عارف از خود فانى است و بدوست باقى ، ايشان را آرزو نباشد ، و ايشان نيز فرمودهاند كه اى عزيز ! چون دانى كه جاى تو گورستان است پس اينجا چه جاى قرار و آرام است و دل بستن درين فانى نه كار خردمندان است ، غزل :
ز سوداى جهان بگذر اگر سوداى ما دارى * هواى حرص را بگذار اگر ما را هوى دارى
تو ما را دور مىدانى ، من از جان تو نزديكم * چرا بيگانه مىگردى ؟ نشان آشنا دارى
بيا « ب » مردمى دانى ، سرت را گوى ميدان كن * بكن چوگان اگر مردى ، كه گوى پيش پا دارى
بيا يك صبحدم اى دوست ، بدرگاهم به دلسوزى « ج » * چو كامت برنمىآيد ، براى من گله دارى
هامش
( الف ) رنجور
( ب ) قياسا " بيا گر مردمى دانى "
( ج ) سع ، مظ - به درد سوزى