و ايشان نيز فرموده است همه دوستان را در درياى كنه معرفت در دوعالم قضا و قدر قدهاى ايشان چون نون و جگرهاى ايشان جيحون گشته ، چنانچه عزيز فرموده ، غزل :
رسيدم من « الف » بدرياى كه موجش آدمى خوارست * نه كشتى اندر آن دريا نه ملاحى عجب كارست
حوالش جمله خون ديدم بترسيدم از آن دريا * بدل گفتم چه مىترسى گذر بايد كه لاچارست
شريعت كشتى بايد ، طريقت بادبان او * حقيقت لنگرى بايد كه راه فقر دشوارست
و ايشان نيز فرموده است كه اى عزيز ! چه جاى بىغمى و قرار است ، به يقين و خبر اين بدانكه هركه عاشق است قرار و آرام بر وى حرام است ، غزل :
هميشه مرد عاشق بىقرار است * همى گريان چو ابر نوبهار است
نه آن مرد است كو عاشق نباشد * بل آن سنگى درون كوهسار « ب » است
به راه عاشقان سامان نباشد * كه سامان را درين عالم چه كار است
بيا در باز جان ( در ) عشقبازى * كه جان در باختن مستانه كار است
بنه سر در ره چوگان معشوق * كه سربازى كمينه كارزار است
اگر عاشق نرو رو بدر شو « ج » * كه سگ را با مساجدها چه كار است
بيا در مجلس مستان نظر كن * هزاران مست او بر آن دار است
در آن عقلى كه مستان باده نوشند * دوعالم نزد ايشان كاهسار است
اگر صد بار عاشق را برانى * رود ، بازآيد ، او مشتاق يار است
نه تنها من به دو مشتاق اويم * به هر گوشه هزاران در هزار است
هامش
( الف ) غح ، عر ، مظ - ( من ) ندارد
( ب ) عر - بلكه آن سنگ درون كوه نار است
( ج ) قياسا " اگر عاشق نهاى ، زين در بدر شو "