دل را خراب كرده به نيكو بود مدام * دل عرش خالق است بكعبه چه مىروى
اى عزيز ! چون دانستى كه در حضرت حق سبحانه و تعالى همى دلشكسته و غم زده قيمت دارد ، پس هيچوقت و ساعت خالي نباشد ، غزل :
ز غمخوارى غم ( از ) غم غريبم * ندارم جز غم غم غم غريبم
نمانده در نهادم جز غريبى * غريبى در غريبى در غريبم
نمانده در دلم جز غير جانان * غمش را دوستم هردم غريبم
ندارم « الف » بىغمى را طاقت آورد * بغم چون گرويم زان رو غريبم « ب »
بجز غمخوارى عشقت ندارم * دگر كار از آن غم با غريبم « ج »
غم عشقت دلم را تازه دارد * همى پس درد را مرهم غريبم
چو عثمان دردها و غم كشيدى * بغم شو آشنا هردم غريبم
ايشان نيز فرمودهاند كه اوقات خود را ضائع نكنيد ، هميشه در شكستگى و درد و زارى باشيد تا يوم البقاء در حسرت « د » و ندامت باشيد ، غزل :
جز درد دوست هرچه بيابى بكن رها * وز كاروبار عالم يكبار شو جدا
بايد مكن بدى و « ه » وفا كن بجاى آن * با صلح پيش آى كه صالح كند « و » خدا
از خلق بگسل و به خداوند كن رجوع * دل را ز اشتغال جهانى بكن رها
سر را چو گوى در ره چوگان او بنه * تا در رضاى او نكنى هيچگه ابا
هامش
( الف ) قياسا - نيارم
( ب ) ،
( ج ) اين هر دو مصراع موزون نيست
( د ) سع ، غح - حضرت
( ه ) سع ، مظ - بدين
( و ) سع ، غح ، مظ - كنى