تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
از غير حق گريز ، دل اندر خدا ببند * وز خويشتن فنا شو ، آويز در بقا غير از حضور حق تو مياور نفس گهى * وين زنگ غفلت و هوس و جان و دل رها اى دل بنال و زار برآرى طلب وصال * تا از ره نياز قبولت شود دعا عثمان ( رح ) مدام اشك همى بار زارزار * وز بيخودى خود به خدا تو آشنا
و ايشان نيز فرموده است كه آفتاب عمر بغروب رسيد و از مشكلات اين كار هيچ گره نگشود غزل :
اگر بختم مددگارى كند آن دم سرافرازم * ازين زندان رهانندم كه هى در هى چه مشكلها ز دورى وطن گشتم چو رغم نيم‌بسم اللّه * چو در جان كندنم هردم كه هى در هى چه مشكلها چو مرغ لامكان باشم چرا اندر قفس بندم * كه تا با دوست پيوندم كه هى در هى چه مشكلها بيا عثمان ( رح ) چه نادانى رها كن هر دو عالم را * رها بخشى خداوندم كه هى در هى چه مشكلها
و ايشان نيز فرموده است كه درويش را بايد دل از كونين برداشتن و ديده از غير حق دوختن و لب از ذكر غير حق بستن و خون را از جگر پاشيدن و از خود رستن و به حق پيوستن ، رباعى :
گفتم به طبيب حال اين درد نهان * گفتا كه بجز از دوست ببند زبان گفتم كه غذا ؟ گفت همين خون جگر * گفتم كه پرهيز ؟ گفت از هر دوجهان