لاى « الف » و گل تا سينه فرو رفته و به حال خود فرومانده تا كه ديد كه امير پيدا شدند و هر دو بازوى وى را گرفتند و به آسانى بالا كشيدند . چون بيدار شد امير در آن معركه روى بوى كرده فرمودند كه ما زورآزماى را از براى چنين روزها مىكنيم . روزى حضرت خواجه محمد بابا از كنار معركه امير مىگذشتند ، زمانى بنظاره ايشان توقف كردند ، بعضى اصحاب را كه همراه بودند بخاطر گذشته كه جهت چيست كه حضرت خواجه متوجه اين مبتدعان شدند ، خواجه را بر آن خاطر اشراقى شده فرمودند كه درين معركه مردى است كه بسى مردان در صحبت وى بدرجه كمال خواهند رسيد ، نظر ما بر اوست ، مىخواهم كه او را « ب » صيد كنم . درين محل نظر امير بجانب ايشان افتاده و جذبه ايشان امير را در ربود . چون خواجه قدم نهادند و روان شد امير بىطاقت شد ، معركه گذاشت و از عقب ايشان رفته ، چون خواجه به منزل خود رسيدند امير را در آوردند و طريقه گفت و بفرزندى خود قبول كردند . بعد از آن ديگر هرگز كسى امير را در معركه و بازار نه ديد . مدت بيست سال در خدمت و ملازمت خواجه محمد بابا ( رح ) بودند پيوسته به هر هفته دوبار دوشنبه و پنجشنبه از سوخار « ج » به سماسى مىرفتند بملازمت خواجه محمد بابا و باز مىآمد و مسافت ميان سوخار « د » و سماسى پنج ميل شرعى است و در آن مدت بطريق خواجگان قدس الله سرهم اشتغال مىنمودند « ه » بر وجهى كه هيچكس را بر حال ايشان اطلاع نمىبوده است تا در ظلّ تربيت خواجه بدرجه تكميل و ارشاد رسيدند « و » و حضرت خواجه بهاء الدّين را قدس الله سره نسبت صحبت و تعليم و آداب سلوك و طريقت از ايشان است خدمت سيد امير كلال را چهار فرزند بودهاند امير برهان و امير حمزه و امير شاه و امير عمر ( رحمهم الله ) و چهار خليفه بودهاند خواجه بهاء الدّين نقشبند و شمس الدّين كلال و علاء الدّين كزسرونى و بهاء الدّين قشلاقى كه شيخ صحبت و استاد حديث حضرت خواجه بهاء الدّين نقشبند قدس الله سرهما ارباب كمال و اصحاب وقت حال بودند . حضرت خواجه
هامش
( الف ) غح ، عر - بالاى ( لاى بمعنى لجن درست است )
( ب ) سع ، غح ، مظ - ( را ) ندارد
( ج )
( د ) سوخارى ( رشحات ج 1 ص 76 )
( ه ) سع ، غح ، مظ - ديدهاند
( و ) ايضا - رسيدهاند