از آن آن خيال را نفى نكنند بلكه آن را نگاه دارند و چشم و گوش و هوش و همه قوى به آن خيال متوجه بقلب شوند كه عبارت است از حقيقت جامعه انسان « الف » كه مجموع كائنات از علوى و سفلى در وى مدرك مىشود مفصل آنست اگرچه آن از حلول در اجسام منزه است لكن چون نسبتى ميان او و ميان اين نقطه صنوبرى است پس توجه به اين لحم صنوبرى بايد نمود « ب » و چشم و فكر و خيال و همه قوى را بر آن گماشت « ج » و حاضر آن بود و بر در دل نشست « د » و ما شك نداريم كه درين حال كيفيت غيبت و بيخودى رخ نمودن آغاز كند آن كيفيت را راه « ه » فرض ( مى ) بايد كردن و از پى آن رفتن و هر فكرى كه درآيد بتوجه « و » بحقيقت قلب خود « ز » نفى آن كردن و به آن ( جزوى ) مشغول نشدن و در آن محل به كلى در گريختن تا آن نفى شود و اگر نفى نشود التجا به صورت آن شخص بايد كردن و آن را نگاه داشتن تا باز آن نسبت پيدا شود ، آن زمان خود آن صورت نفى مىشود ، اما بايد كه شخص متوجه آن را نفى كند « ك » و اگر چنانچه به آن صورت وساوس نفى نشود چند نوبت باسم يا فعال بحسب معنى در دل مشغول شود كه البتّه دفع شود و اگر نيز به اين دفع نشود در دل چند نوبت تأملى كلمه لا إله إلّا الله بكند بدين طريقه كه لا موجود إلّا الله تصور كند و آن وسوسه كه مشوش او مىباشد از هر نوع كه باشد چون موجوديست از موجودات ذهنى ، بتحقيق آن را به حق سبحانه قائم بيند بلكه عين حق داند زيراكه باطل نيز بعضى از ظهورات حق « ل » است و شك نيست كه به اين تاملى ذوقى شود و نسبت عزيزان قوت گيرد و آن زمان آن فكر را نيز نفى كند و بحقيقت بيخودى متوجه شود و از پى آن برود و اگر به آنكه ذكر لا إله إلّا الله در دل بگويد حضورى نيابد بجهر چند نوبت بگويد و الله را مد بدهد و دل فروبرد و آن مقدار مشغول شود كه بسيار ملول نشود و چون بيند كه ملول خواهد شد ترك كند و بداند كه مادام كه غيبت و بيخودى و نسبت عزيزان در ترقى
هامش
( الف ) انسانى
( ب ) بايد نمودن
( ج ) بايد گماشتن
( د ) و حاضر آن بودن و بر در دل نشستن
( ه ) راهى
( و ) متوجه
( ز ) قلب خود گشته
( ك ) نكند
( ل ) سع ، مظ : خواست