دريا بارها مرواريد حاصل كرد و در روم برد ، با يكى از كلان « الف » تران روم آشناى داشت بارها را در خانهء او نهادند ، روزى آنكس گفت كه باد شاه مايان را درين روز سير « ب » بيابان است اگر مىخواهيد شما نزد ما برويد ، امّا حسن رفت و در بيابان خيمه را ديد كه بغايت كلان است ، اول چهار هزار كنيزكان صاحبجمال هريكى با طبقهاى در دست از آن خيمه برگشتند و روان شدند و بعد از آن چهار هزار سفيد ريشان از آن خيمه گشت كردند و روان شدند ، بعد از آن دو هزار « ج » طبيبان از خيمه گشتند و روان شدند ، بعد از آن دوازده هزار لشكر از آن خيمه گشتند و روان شدند ، بعد از آن بادشاه با دوازده كس جوانان در آن خيمه درآمد و آن خانى كه آشناى او بود او را نيز درآورد . بادشاه گفت " اى فرزند ! اگر به پيكران و زر و خزائن نجات يافتى مىدادم چنان كه ديدى و اگر به روىدارى سفيدريشان نجات يافتى آورده بودم و اگر بزارى ما و جوانان نجات يافتى آمديم امّا كار به خدا است كه ازين هيچچيز قبول ندارد و بعد از برآمدن امام حسن ( رح ) از آنكس سؤال كرد اين چه كار است ؟ آن كس گفت كه اين بادشاه را پسر وفات يافته است ، در هر سال همچنان مىكند . امام حسن ( رح ) هم از آن جانب روان شد - گفت " بارهاى مرا به رضاى خداى تعالى تصدق كن تا اينچنين خداى قادر كه ازين چيزها قبول ندارد چگونه طلب او را ترك كنم و طالب مال دنياوى فانى باشم ؟ و از آنجا به مكه رجوع كرد و بعد از طواف در طلب علم شد تا امام زمان گشت . بعده باتفاق اصحاب در پيش مرتضى على رضى اللّه تعالى عنه متوجه شد و بيعت « د » كردن خواست كه حضرت رسالتپناه صلى اللّه عليه و آله و سلم فرموده است " اصحابى كالنّجوم فبايّهم اقتديتم اهتديتم " آنچه حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود اين « ه » فقير را تعليم كن - مرتضى على رضى اللّه عنه فرمود " چشمان مرا ببين كه چگونه مىپوشم " چشم پوشيد ، گفت لا إله الّا
هامش
( الف ) كلانترين
( ب ) سع ، غح ، مظ - سيل
( ج ) غح ، عر - دوازده هزار
( د ) سع ، مظ - بيعت كرد
( ه ) سع ، عر - به اين فقير تعليم كن