عليه السّلام مىآمد ، تو پيغمبر خداى ، كاشكى آن هنگام كه قوم ترا از مكه اخراج كند من جوان و قوى بودمى تا مدد و نصرت كردمى " آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم ورق را پرسيد " البتّه قوم مرا اخراج كنند ؟ ورق گفت " در عالم كدام يكى بزرگ شد و دعوى نبوت و سرورى كرد كه قوم حسد نبردند و ايذا نكردند " بدانكه علما اينجا سؤالى مىكنند كه چون آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم را تشريف نبوت عطا شد جاى فرح و سرور بود نه جاى هيبت و زلزله و خوف جنّ و جنون ، پس درين محل " انّى خشيت على نفسى گفتن چه معنى دارد بلكه موهوم آنست كه آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم را تشريف نبوت متعين نبود و شك و شبه باقى بود - جواب گفتهاند كه آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم را در امر نبوت شبه نبود و خشيت على ( نفسى ) بنابرآن فرمود كه اثقال نبوت تحمل كردن دشوار است ، ترسيدم به حدى كه خوف مفارقت جان بود و درين جاى بحث است و آن آنست كه حق تعالى گاهگاه « الف » كه آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم را از حين طفوليت تا چهل سال بانواع مناسبات و ملاطفات آشنا فرموده تا آنكه سه يا چهار نوبت شق صدر كرده و آنچه از لوازم بشريت نصيب شيطان بود بيرن فرمود و بامن و ايمان پر كرده و چون هفتساله شد اسرافيل ( ع ) را بصحبت « ب » و محافظت آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم نامزد فرموده و چون پانزدهساله شد جبرائيل ( ع ) را بمرافقت وى فرستاد و پيش از نبوت پانزده سال آواز غيب مىشنيد و هفت سال انوار قدس مشاهده مىكرد و بر هر شجر و حجر كه مىگذشت « ج » " السّلام عليك يا رسول اللّه " مىشنيد و شش سال در خواب وحى مىكردند - پس با وجود چندين مقدمات و مؤانسات چون ظاهر شد چرا ترسيد و شكايت آن حال كرد ؟ - آرى اگر اندكى خوف مثل موسى عليه السّلام از عصا كه مار گشته ظاهر باشد دور نيست ، امّا آنقدر مقتضى اينهمه خوف بود و خشيت و شكايت بر خديجه ( رض ) و رفتن با خديجه ( رض ) پيش ورق عيب است - و آنچه
هامش
( الف ) سع - گاه كه
( ب ) سع - به صحت
( ج ) سع - مىگذاشتم