تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
پسر خود مىترسم " - روايت است كه چون برين معامله دو ماه بگذشت حليمه ( رض ) گفت در اثناى اين هنگام نصف النّهار فرزندم ضمره با فرياد و ناله زار دوان دوان ، خوىچكان و اشك‌ريزان درآمد كه اى مادر ! در باب برادر قريشى مرا كه او را زنده دريافتن مشكل مىبينم " - فرياد كردم و گريستم و پرسيدم كه قصه چيست ؟ گفت " ما برادران در خلف اين خانه به سيرى مشغول بوديم و بروايتى آنكه گوسفندان را مىچرانيديم - ناگاه دو مرد سبزپوش از هوا درآمدند و برادر قريشى ما را از ميان ما برداشتند و بر سر كوه بردند و شكم او را بشگافتند و هنوز بوى مشغول‌اند ، اكنون ندانستم « الف » تا حال او چيست ؟ گمان نمىبرم كه وى زنده باشد " - پس من و شوهر من ابو ذويب بطلب وى دويديم ، بر ذروهء كوه ديدم نشسته و گونهء مباركش شكسته و چشمهاى نرگسين به‌سويى آسمان دوخته و بتبسم شيرين رخسارهء رنگين برافروخته ، به بالاى او درافتادم و به پيشانى و رخسار وى بوسه دادم ، بيت :
آه شد ز دست من دل به هواى چون توى * پس بكدام دل كشم درد بلاى چون توى كشته شدن براى تو زندگى هست جاودان * من چه شود اگر شوم كشته براى چون توى تيغ بكش بكش مرا تا برسى بكام دل * صد چو من ار فنا شود باد بقاى چون توى
اى جان مرا از آتش حسرت سوخته و خود با فراغت دل خندان و چهره برافروخته ، حال چيست و قاصد آزار « ب » تو كيست ؟ گفت " اى مادر ! خير است ، در آن ساعت كه با خود « ج » در حوالى خانه سعى مىنمودم ناگاه سه تن بر من ظاهر شدند و بروايتى دو مرد سفيد جامه بودند و در دست يكى ابريق سيمين و در دست ديگر طشت زمردين ، آن طشت خضرا از برف بيضا پر ساخته و مرا از « د » ميان در ربودند و بر ذروهء كوه برآوردند و يكى بلطف و سكونت مرا بخوابانيد و سينهء مرا تا بناف بشگافت و من نظرى كردم و هيچ الم احساس نمىكردم و از آن بعد دست به
هامش
( الف ) ندانم ( ب ) عر : از ( ج ) با برادران خود ( د ) سع ، غح ، مظ - ميان من