برادران من گوسفندان را به چراگاه مىبرند مرا چرا نمىبرند ؟ اگر باتفاق ايشان كارى فرماى روزگارم به بىحاصلى نگذارد - هرچند حليمه ( رض ) عذر مىگفت ، آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم در مبالغت مىافزود - گفتم " اى فرزند ! دوست دارى كه با ايشان باشى ؟ - گفت آرى - صبحدم كه جمال آفتاب از نقاب احتجاب بيرون آمد ، آفتاب جمال احمدى سر از مطلع گريبان بركرد ، سر مباركش شانه كردم و سرمه چشمش كشيدم و جامه در برش كرده جهت دفع اصابت عين الكمال را گردنبندى از جزع يمانى « 26 » از گردنش بياويختم و بسوى مرعى رفتنش برانگيختم - آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم قلادهء جزع يمانى را از گردنش بينداخت « الف » و تشبث بذيل « ب » محبت الهى نموده دست در دامن كرمش آويخت و آنگاه آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم چوبى گرفت و با برادران رضاعى خويش همعنان خرم و شادان بيرون رفت و در محلى كه قريب به منزل ما بود گوسفندان مىچرانيدند و برين منوال چندگاه آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم هر روز عصا برگرفت با اخويه « ج » خويش با ذوق انبساط تمام بيرون مىرفت و شبانگاه با شوق و نشاط باز مىآمد - روزى وقت چاشت خواهرش شيما پيش از آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم بازآمد و آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم در ميان برها بود ، حليمه ( رض ) از شيما پرسيد كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم كجا است ؟ گفت " در ميان برها بود " گفت اى واى بر من در چنين گرما فرزند من در صحرا چگونه باشد ؟ " شيما گفت اى مادر ! تو غم مخور كه برادر ما هيچگونه گرما نمىبيند ، ابريست كه همواره بر سر او سايه مىكند ، به هر جانب كه او مىرود ابر با وى روان است " - حليمه ( رض ) گفت راست مىگوى ؟ شيما گفت و اللّه ! " حليمه ( رض ) گفت " پناه مىگيرم به خدا از شر آنكه برين
هامش
( الف ) سع ، غح ، مظ - بينگيخت .
( ب ) تشبث بمعنى دست بدامن شدن .
( ج ) اخويه ( جمع اخ ) يا اخوى تثنيه .
( 26 ) جزع يمانى ( بفتح جيم و سكون زا ) مهر يمانى ، سنگى است سياه داراى خالهاى سفيد و زرد و سرخ و سياه در معدن عقيق پيدا مىشود - ( فرهنگ فارسى مصنفه عميد طبع تهران ) .