تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
نام تو كيست ؟ گفتم حليمه ، تبسّمى كرد و گفت " بخ‌بخ ! خصلتان حسنتان سعد و حلم فيهما عزّ الدّهر " يعنى خوش‌خوش دو خصلت نيكو است ، سعادت و حلم كه در زمن « الف » عز سرمدى و عزت ابدى است آنگاه گفت " اى حليمه ! مرا كودكى است يتيم محمّد نام ( صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و او را بر تمام زنان بنى سعد عرض كردم قبول نكرد و همه گفتند پدر ندارد و تمتع و انتفاع از يتيم متوقع نيست و اميد مىدارم كه تو بوى سودمند باشى - " من گفتم بروم با شوهر خود مشورت كنم - عبد المطلب گفت " هيچ بر تو اكراهى نيست - " بنزد شوهر آمدم و قصه با وى گفتم ، خداى تعالى در دل وى فرح و سرور انداخت و گفت " بشتاب و آن كودكى را قبول كن مبادا ديگر او را فراگيرد " اما خواهرزادهء من گفت كه هيهات كه زنان بنى سعد اطفال اشراف و اغنيا را گرفته جمعيت و كرامت يافتند و شما كودك بىپدر با خود مىبريد كه تكفّل او موجب زيادتى محنت و مشقت است - حليمه ( رض ) گفت از آن سخن تزلزل بعزيمت من راه يافت و الهام بخاطر من رسيد كه اگر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را ترك كردى « ب » هرگز فلاح نيابى - التفات به سخن خواهرزاده نكردم و گفتم زنان قوم همه با رضيع برگردند و من هيچ فرزند با خود نبرم ، و اللّه كه من وى را فراگيرم اگرچه پدر ندارد و آن جدوى عبد المطلب است من به يتيمى او را منع نمىكنم و قدر اين درّ يتيم را اگر ديگرى نمىشناسد من مىشناسم - بيت :
زان دلبر يگانه هركس خبر ندارد * گوهرشناس داند درّ يتيم ما را
اميد دارم كه خوابى ديده بودم « ج » باطل نبود ، مرا مساعدت نمايد - بازگشتم و نزد عبد المطلب رفتم ، گفتم آن فرزند ارجمند كجا است بيار تا ببينم - ازين سخن روى وى بدرخشيد از غايت فرح و گفت " اى حليمه ! رغبت كردى بارضاع فرزند من ؟ " گفتم آرى ، عبد المطلب سجدهء شكر بجاى آورد و بعد از ان سر برداشت و روى سوى آسمان كرد و گفت " خداوندا ! حليمه را به محمّد ( صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مستعد
هامش
( الف ) عر - دراو ( ب ) سع - كنم ( ج ) سع - ( بودم ) ندارد