تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
فرموده كه شياطين و متمرّدان را از تو دفع كنم و با شوهر خود گفتم كه تو مىبينى و مىشنوى آنچه من مىبينم و مىشنوم - گفت " نى ، چه واقعه است كه ترا خائف و هولناك مىبينم " پس در رفتن شتاب كردم تا به دو فرسنگى مكه نزول فرمودم ، در آن منزل شب بخواب ديدم كه بر سر من درخت سبز بود با اغصان بسيار سايه انداخت ، در ميان آن نخل ديدم كه با انواع رطب پربار و تمامى زنان بنى سعد گرد من مجتمع گشته بودند و مىگفتند " يا حليمه ! تو مالك ماى " - از آن درخت يك خرما در كنار من افتاده برداشتم و تناول كردم ، از عسل شيرين‌تر بود و آن حلاوت از مذاق من زائل نشد تا زمانى كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم از من مفارقت نه نمود و اين واقعه را به هيچ‌كس اظهار نكردم و گفتم اگر چيزى حق تعالى خواسته باشد به من خواهد رسيد - روز دوشنبه بود كه به مكه رسيدم و زنان قبيله بر من سبقت جسته بودند و هر رضيعى كه از قبائل اشراف و مالداران « الف » قريش بودند مانند بنى مخزون و غيرهم همه را گرفته « ب » بودند و كودك من آن روز بود و پستان نمىگرفت و حركت نمىكرد چنان كه گفتم مگر مرده است - به‌يك‌بار ديدم كه كودك من چشم باز كرد و بخنديد و من از آن حال متعجب شدم و كودك را در منزل رها كردم ، به اطراف و جوانب شتافتم تا شايد كه رضيعى بچنگ آرم - هرچند بيش جستم كم يافتم چه زنان بنى سعد بر من سبقت جسته بودند و اطفال ارباب اموال بدست آورده ، ازين صورت بغايت ملول و مخزون گشتم و از آمدن پشيمان شدم و با خود به عتاب بودم - ناگاه شخصى ديدم كه آثار عظمت و هيبت در ناصيهء او پيدا بود و انوار كرامت و شهامت در چهرهء او « ج » هويدا و ندا مىكرد كه هيچ‌كس باشد از زنان شيردار كه رضيعى نه گرفته باشد حليمه ( رض ) مىگويد كه پرسيدم « د » كه اين چه كس است ؟ گفتند عبد المطلب بن هاشم بزرگ مكه و سرور قريش ، نزد وى رفتم و شرط تحيت بجا آوردم و خود را بر وى عرض كردم - پرسيد كه چه كسى ؟ گفتم زنىام از بنى سعد پرسيد كه
هامش
( الف ) غح ، عر ، مظ - مادران . ( ب ) غح - گفته . ( ج ) سع - او ندارد . ( د ) سع ، غح ، مظ ( پرسيد ) ندارد .