تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
بشما « الف » است همه همراه بودم و ضمره كه همشير حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم بود بر دست نهاده بودم و در پستان خود آن مقدار شير نداشتم كه او را گريه خاموش گردانم و از گريه مجال نداشتم كه سر ببالين نهم . القصّه با مردم قبيلهء خود در راه مكه طريق موافقت گزيدم و به هنگام نزول و ارتحال آواز غيب مىشنودم كه هاتفى مىگفت حق تعالى حرام گردانيد بر زنان كه دختر آرند به بركت مولودى فرخنده مقدم كه در قريش متولد شده ، خوشا وقت آن پستان كه او را شير دهد ، اى زنان بنى سعد ! بشتابيد تا با آن دولت فائز آئيد - چون زنان قبيله استماع آن نمودند بجد و اهتمام متوجه حرم مكه شدند و ما درازگوش داشتيم بغايت لاغر ، پوستى بود بر استخوان كشيده و مدتها كاه و علف نچشيده ، از گرسنگى و مجاعت كارش « ب » به استخوان رسيده و از ضعف و ناتوانى مجال گام زدن نداشت و قدم از قدم نمىتوانست برداشت و شترى نيز ضعيف بغايتى نحيف همراه ما بود ، مىرفتيم و هرچند جهدى مىكرديم به ايشان نمىرسيديم و شتر ما را قطره اى به صد حيله و تدبير از وى حاصل نمىشد . القصّه افتان‌وخيزان در عقب كاروان مىرفتيم ، و شوهر مىگفت سعى كن و بر قوم سبقت جوى كه هريك از زنان قبيله اولاد قبائل جليله را اختيار خواهند كرد و تو مايوس گردى " من هرچند سعى مىكردم و درازگوش را به زجر مىراندم به ايشان نمىرسيدم و لكن از جانب چپ و راست خود ندا مىشنيدم كه از غيب با من مىگفتند " هنيا لك يا حليمه و بر هرچه مىگذشتم مىشنيدم كه مىگفت " خوشا وقت پستان تو اى حليمه كه آن نور تابان شير از آن خواهد خورد " ناگاه از شگاف كوهى مردى بلندبالا بر مثال نخل باسق بر من ظاهر شد و بر دست وى حريه از نور بود و دست بر شكم درازگوش من زد و گفت يا حليمه ! خداى تعالى بشارت به تو فرستاده و مرا امر
هامش
( الف ) شيما كه عرف خدامه ( الوفا ) يا خذامه ( روض الانف ) بود ، و خذامه و هى الشيما غلب ذلك على اسمها فلا تعرف الابه ( روض الانف ج 1 ص 108 ) . ( ب ) قياسا كاردش با استخوان رسيده بمعنى خسته و ناتوان شدن .