ديدم در ميان دوش او و به روى نوشته كه " لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه " ديگر آنكه چون سجده فرمود متكلم شد بكلام مخفى ، صفيه مىگويد كه گوش به دهان او نهادم تا چه مىگويد ، شنيدم كه " امّتى امّتى " منقولست كه چون عبد المطلب به خانه آمنه آمد و حلقه بر در زد ، آمنه بآواز ضعيف جواب داد ، عبد المطلب گفت " زود در بگشاى كه نزديك است كه زهرهء من منشقّ گردد " - آمنه بتعجيل در باز كرد ، عبد المطلب بر پيشانى آمنه ( رض ) نظر كرد ، آن نور را در چهرهء آمنه ( رض ) نديد ، بىطاقت شد چنان كه خواست كه جامه بر تن خويش پاره كند ، آنگاه گفت وا غوثاه ! اى آمنه آن نور كجا رفت كه اكنون نمىيابم " گفت وضع حمل نمودم و در حين وضع امور غريب « الف » مشاهده كردم " يكيك عرض كرد - عبد المطلب گفت " من اين سخن را باور نمىدارم ، كه هيچ آثار وضع بر تو مشاهده نمىكنم آمنه ( رض ) گفت و اللّه ! راست مىگويم - عبد المطلب گفت " محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را بيار تا ببينم " آمنه ( رض ) جواب داد كه هيهات ! تو او را نتوانى ديد ، شخصى « ب » طشت از زمرد سبز بياورد و او را در آن طشت غسل داده و گفت اين طفل را به هيچكس ننماى - عبد المطلب شمشير كشيده بسر « ج » آمد و گفت " او را به من نماى و الّا ترا يا خود را هلاك كنم " - آمنه ( رض ) چون مبالغت عبد المطلب را مشاهده كرد گفت " محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم در فلان خانه است ، در صوف سفيد پيچيده است ، برو ببين " عبد المطلب چون در آن خانه درآمد تا جمال جهانآراى خواجه را عليه الصّلاة و السّلام مشاهده كند ، شخصى مهيب ديد كه شمشير كشيده قصد او كرد و گفت " باز گرد كه هيچكس مجال آن ندارد كه او را ببيند تا مجموع ملائكه از زيارت او فارغ نشوند " لرزه بر عبد المطلب طارى شد ، شمشير از دست او بيفتاد ، خواست كه او بيرون رود ، قريش را ازين صورت اعلام كند ، چون از خانه بيرون آمد زبانش از تكلم بازماند و بقولى هفت روز سخن نتوانست گفت - ديگر آنكه در آن شب در همه روى زمين هركجا بتى كه
هامش
( الف ) غح - امورات غرائب ، عر - امورات عجائب
( ب ) چند شخصى ( روضة الصفا ج 2 ص 67 ) .
( ج ) بر سر آمنه ( رض ) ( كذا فى معارج النبوه ) .