چو صورت بىهيولى در قدم نيست * هيولى نيز بىاو جز عدم نيست
شده اجسام عالم زين دو معدوم * كه جز معدوم از ايشان نيست معلوم
ببين ماهيتت را بىكم و بيش * نه معدوم نه موجود است در خويش
نظر كن در حقيقت سوى امكان * كه بىاو هستى آمد عين نقصان
وجود اندر كمال خويش ساريست * تعينها امور اعتبارىست
امور اعتبارى نيست موجود * عدد بسيار و يك چيزست معدود
جهان را نيست هستى جز مجازى * سراسر كار او لهو است و بازى
تمثيل
بخارى مرتفع گردد ز دريا * به امر حق فرو بارد به صحرا
عاع آفتاب از چرخ چارم * بر او افتد شود تركيب با هم
كند گرمى دگر ره عزم بالا * درآويزد به دو آن آب دريا
چو با ايشان شود خاك و هوا ضمّ * برون آيد نبات سبز و خرّم