چو من هستم به ذات خود معيّن * نمىدانم چه باشد سايه من
عدم با هستى آخر چون شود ضمّ * نباشد نور و ظلمت هر دو با هم
چو ماضى نيست مستقبل مه و سال * چه باشد غير از آن يك نقطه حال
يكى نقطه همى گشته است سارى * تو آن را نام كرده نهر جارى
جز از من اندرين صحرا دگر كيست ؟ * بگو با من كه تا صوت و صدا چيست ؟
عرض فانى است جوهر ز و مركب * بگو كى بود يا خود كو مركب ؟
ز طول و عرض و از عمق است اجسام * وجودى چون پديد آمد ز اعدام
ازين جنس است اصل جمله عالم * چو دانستى بيار ايمان و فالزم
جز از حق نيست ديگر هستى الحق * هو الحق گوى و گر خواهى انا الحق
نمود وهمى از هستى جدا كن * نئى بيگانه خود را آشنا كن
سؤال 10 [ چرا مخلوق را گويند و اصل ؟ سلوك و سير او چون گشت حاصل ؟ ]
چرا مخلوق را گويند و اصل ؟ * سلوك و سير او چون گشت حاصل ؟