جناب حضرت حق را دويى نيست * در آن حضرت من و ما و تويى نيست
قاعدة
من و ما و تو و او هست يك چيز * كه در وحدت نباشد هيچ تمييز
هر آنكو خالى از خود چون خلا شد * « انا الحق » اندرو صوت و صدا شد
شود با وجه باقى غير هالك * يكى گردد سلوك و سير و سالك
حلول و اتحاد از غير خيزد * ولى وحدت همه از سير خيزد
تعيّن بود كز هستى جدا شد * نه حق شد بنده نه بنده خدا شد
حلول و اتحاد اينجا محال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است
وجود خلق و كثرت در نمود است * نه هر چه مىنمايد عين بود است
تمثيل
بنه آيينهاى اندر برابر * درو بنگر ببين آن شخص ديگر
يكى ره باز بين تا چيست آن عكس ؟ * نه اينست و نه آن پس كيست آن عكس ؟