برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس
من تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
به لفظ من نه انسانست مخصوص * كه تا گويى بدان جانست مخصوص
يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو
ز خط وهمى هاى و هويت * دو چشمى مىشود در وقت رويت
نماند در ميانه رهرو و راه * چو هاى هو شود ملحق به اللّه
بود هستى بهشت امكان چو دوزخ * من و تو در ميان مانند برزخ
چو برخيزد تو را اين پرده از پيش * نماند نيز حكم مذهب و كيش
همه حكم شريعت از من تست * كه اين بربستهء جان و تن تست
من تو چون نماند در ميانه * چه كعبه چه كنش چه ديرخانه
تعين نقطهء وهمى است بر عين * چو صافى گشت عينت عين شد غين
دو خطوه بيش نبود راه سالك * اگر چه دارد آن چندين مهالك