بخفتم « 1 » كار فرداى من فرو ماند ؛ و اگر روز بخسبم ، كار امروز رعيت ، به زيان آيد .
يك متعلّم « 2 » به نزد « ابن سيرين » آمد ، گفت : [ مىخواهم مرا تعليم دهى ] « 3 » .
گفت : طعام خوردن دانى ؟ « 4 »
گفت : دانم « 5 » .
گفت : چند خورى ؟ « 6 »
گفت : چندانكه يابم و شكم « 7 » پر شود .
گفت : برو و آخورى براى علف خود بساز كه من ستور را علم نتوانم آموخت . علم با شكم پر جمع نشود . علم به شكم « 8 » تهى فرود آيد و [ حكمت از شكم تهى و چشمهء دل زايد ] « 9 » .
حكايت « 10 »
حضرت « 11 » ابراهيم ادهم - قدس سره « 12 » - مهمان دوستى بود . صاحب دعوت ، شرط معذرت بجاى آورد « 13 » ، گفت : « عليك بتقريب الطعام و علينا بتأديب الاجسام » گفت : بر تو طعام آوردن است « 14 » . و بر ما مؤدب داشتن ( اجسام ) .
گويند طعام خوردن امام ابو حنيفه « 15 » ( رض ) ، به دانه چيدن مرغ ماننده بود از اندكى .
بيت
گر در آرزو فرو بندى * بر جهان و بر آرزو خندى
بندهء كرد از جهان آزاد * ذاكر و حاضر و به حق دلشاد
هامش
( 1 ) . بخسبم .
( 2 ) . يكى به تعليم .
( 3 ) . عبارات داخل قلاب در ( س ) نيست ، و به دنبال آن ، آمده است : ( ابن سيرين گفت ) .
( 4 ) . نخست طعام ، خوردن مىدانى ؟
( 5 ) . مىدانم .
( 6 ) . مىخورى .
( 7 ) . شكم من .
( 8 ) . با شكم .
( 9 ) . س : حكم آن شكم تهى از چشمهء دل زايد .
( 10 ) . ندارد .
( 11 ) . ( حضرت ) ندارد .
( 12 ) . رحمة الله .
( 13 ) . بجاى مىآورد .
( 14 ) . بر تو آوردن طعام است .
( 15 ) . س : امام محمد حنفيه .