ط
طريق فقر دانى چيست از هستى جدا بودن * به تن با خلق و حق بودن ، به دل در حق فنا بودن
ز نور ظلمت فانى برون رفتن به جان و دل * بمانده ظلمت هستى همه نور و ضيا بودن
چو خورشيد جمال حق تجلى افكند بر جان * چو ذره در هواى او به جان و دل هبا بودن
براى داعى حضرت به جان لبيك حق گفتن * گهى بر مروهء همت و گاهى بر صفا بودن
وجود تست جود او ، و ليكن و او علت را * چو دانستى خطى دركش هم از اول بنا بودن
ره اثبات در نفى است فنا شو در دهان « لا » * پس از « الّا » در آموزى فنا اندر بقا بودن
بجز حق طالب حق را همه ره بند در بندست * چو از بندت برون آرند آنگه پادشا بودن
ص 110
ع
عاشقان را چه چاره جز آنك * لب ببندند و در تو مىنگرند
ص 174
* * *