داده دنيا و نفس را سه طلاق * رسته از منزل غرور و نفاق
رفته از چار و پنج و شش بيرون * هفت را كرده پايمال و زبون
هشت را ملك خويش كرده تمام * نه فلك مرو را رهى و غلام
ص 138
* * *
در اين ميدان بود مرد سخنگوى * ز زخم حادثه سرگشته چون گوى
نباشد در دل صاحب امانى * ز خاموشى نكوتر ميهمانى
ص 142
* * *
دشمن جان خويشتن چه شوى * شعبهء نفس و ديو تن چه شوى
جان و تن را غذاى روحانى * بده ار عاقلى به آسان
ص 171
* * *
دنيا چه بود كه از پى بيش و كمش * انديشه كند كسى ز جور و ستمش
پيداست نهايت وجود و عدمش * او نيز بمانده گير و شادى و غمش
ص 158
* * *
دور باش از زينت دنيا و رنگ و بوى او * چشم همت بستهدار و تيز منگر سوى او
ص 114
* * *
دوستان در بوستان قدس من * دايم اندر وصل جاويدان بوند
گاه از من شان سلام و گه پيام * گاه از من نازل احسان بوند
گاه اندر ملك من شادى كند * گاه اندر روضهء رضوان بوند
ص 153