ترس روزى ز شكر معذورت است * اين چنين كس ز حقيقت دور است
ص 115
* * *
تن را به نماز و روزه بگداخته گير * سجاده به روى آب انداخته گير
چون حجرهء باطنت صفايى نگرفت * پر نقش و نگار گلخنى ساخته گير
ص 107
* * *
چ
چون بديدى خلايقى زينسان * جنس او را مدان تو از انسان
جن و انسى نه جمله زينسانند * بلكه زين مهلكات ترسانند
ص 119
* * *
چون به تن حاضر آمدى به نماز * سر به حضرت فرست و دل بگداز
رزق خود خور مخور غم روزى * گر تو بر دين و عقل پيروزى
چون بيابى ز دوست خشنودى * گر بخندى رواست پر سودى
ص 107
* * *
چون بنهء عرش بپايان رسيد * كار دل و جان به دل و جان رسيد
غيرت از اين پرده ميانش گرفت * حيرت از آن گوشه عنانش گرفت
پرده در انداخته دست وصال * از درِ تعظيم سراى جلال
پاى شد آمد به سر انداخته * جان به تماشا نظر انداخته
خورد شرابى كه حق آميخته * جرعهء آن در گل ما ريخته
لطف ازل با نفسش همنشين * رحمت حق نازكش او نازنين
لب به شكر خنده بياراسته * امّت خود را به دعا خواسته