نيست . اگر قصهء خود با تو راست گوييم ، ما را از تو هيچ رنجى و گزندى رسد ؟ شبان گفت : نه . پس ايشان قصهء خود بگفتند . شبان به پاى ايشان در افتاد و گفت : دير است تا مرا در دل همين مىآيد كه شما مىگوييد . . . شبان رفت و گوسفندان باز سپرد و به نزديك ايشان باز آمد و آن سگ با ايشان همى رفت .
جوانان گفتند : مر شبان را كه اين سگ را بران كه سگ غمّاز باشد . هر چند كه شبان وى را همى راند ، نمىرفت . آخر آن سگ به زبانى فصيح آواز داد كه مرا مرانيد كه من نيز گواهى مىدهم خدا يكيست ؛ دست از من بداريد تا بيايم و شما را پاسبانى كنم .
جوانان چون اين بشنيدند ، او را فرو گذاشتند . پس شبان ، ايشان را به كوهى برد ؛ نام آن بنجلوس و در پيش آن غارى و نزديك آن غار ، درخت مثمرهاى بود و چشمهء آب روان . ايشان از آن ميوه و آب خوردند و در غار شدند . دقيانوس چون ايشان را طلب كرد ، نيافت . گفتند : ايشان از تو بگريختند و دينى ديگر گزيدند . وى برنشست با لشكر خويش ؛ بر اثر ايشان برفت تا به در غار رسيد . گفتند : نشان رفتن ايشان در غار پيداست ؛ اما نشان بيرون آمدن نيست . چون در غار شدند ، ايشان را نديدند .
ربّ العالمين ايشان را در حفظ و رعايت خويش بداشت . پس دقيانوس گفت : مقصود ما هلاك ايشان است ؛ در غار بر آريد بر ايشان استوار تا از تشنگى و گرسنگى بميرند .
پس چنان كردند . « 1 »
هامش
( 1 ) . پايان كار اصحاب كهف در تفسير مذكور و ساير تفاسير مختلف آمده است . آنچه مشهور است ، اين است كه خداى تعالى ايشان را همه در خواب كرد و فريشتهاى را بر ايشان موكل ساخت تا ايشان را از پهلو به پهلو مىگرداند . تا سيصد و نه سال در آنجا خفته بودند . آنگاه ايشان را بيدار كرد . چون برخاستند ، از يكديگر پرسيدند : چندست كه ما در اين غار خفتهايم ؟ يكى گفت : روزى . . . يكى گفت . . . لا بل بعض روزى . . . گفتند : حال نه بر آن جمله است كه ما در اين غار خفتهايم ؟ يكى گفت : روزى . . . يكى گفت . . . لا بل بعض روزى . . . گفتند : حال نه بر آن جمله است كه ما مىپنداريم . چون بيدار شدند ، ساعتى برآمد .
گرسنه شدند ؛ گفتند تا هيچ چيز هست ، تا يكى را به طعام به شهر فرستيم تا طعام آرد . شبان گفت : با من چند درمى هست . يمليخا را بفرستادند و او را حجّتها برگرفتند كه كسى را از حال ما آگاه نكنى . . . وى بيامد . حال شهر نه بر آن جمله ديد كه از پيش ديده بود . دقيانوس هلاك شده ، ملكى ديگر ز پس وى بوده تا به هفت قرن . در آن ميان ، عيسى - صلوات اللّه عليه - بيامد و اهل آن شهر ، دين عيسى ( ع ) گرفته . يمليخا مىآمد تا به بازار فرادوكان طباخى شد . سيم فراداد . طباخ آن درمها بديد به ضرب دقيانوس . گفت : گنج يافتهاى ؟ راست بگو از كجا يافتهاى ؟ يمليخا گفت : چه جاى گنج است ؟ مردىام غريب از دروازهء شهر